miraculous ladybug - مطالب Maria

داستان رویای حقیقی فصل اول پارت پنجم

سه شنبه 26 دی 1396 10:14 ب.ظ

نویسنده: Maria


گفته ای ندارم جز اینکه نظرات بشدتتتتتتتت پایینه-_-  (پ.ن:حرف پیداکردم:الان مثلا من باید سرم تو کتاب باشه جای گوشی/بخاطر شماها پاشدم اومدم دارم داستان میزارم/هرکی این قسمتو میخونه،نفری یدونه نظر بدید خواهشا
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


ادامه مطلب

نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 دی 1396 10:17 ب.ظ

داستان رویای حقیقی فصل اول پارت چهارم

دوشنبه 25 دی 1396 11:16 ب.ظ

نویسنده: Maria

فقط بد و بیرا نگید بهم سر کلویی
یه قسمتشم که نوشتم:همینطوری معمولی میراکلسو بهش میده،چون واسه جا سازی و اینکارا وقت نداشته
یه جای دیگه هم از ایول کویین (ملکه شیطانی تو انیمیشن سفیدبرفی) نام بردمتعجب نکنیدچون تا اونجایی که من میدونم همه انیمیشنای دیزنی بهمدیگه ربط دارن منم خواستم داستان منم(انیمیشن میراکلس)هم به داستانای دیزنی ربط بدم=)

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

ادامه مطلب

نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 دی 1396 10:47 ق.ظ

داستان رویای حقیقی ادامه پیداکنه یا نه؟

دوشنبه 25 دی 1396 10:43 ب.ظ

نویسنده: Maria
دوستان داستان رویای حقیقی چطور بوده تا اینجا؟ احساس میکنم جز چندنفر،بقیه خوششون نمیاد:/ نمدونم از همون اول نویسندگیم مشکلتون با من چی بوده والا:| هر پستی میزاشتم،نظرات کم تر از10تا بوده و حتی بیشتر پستام نظرات صفره=||||
تا الان بازدید پارت های داستانم: پارت اول=19بازدید-پارت دو=16بازدید-پارت سه=34بازدید-پارت چهار=17بازدید بوده ولی نظرات خیلییییی کمه=|||||||
با نظرات مشکل آنچنانی ندارم؛ مشکل اصلیم اینه که من هروقت داستان گزاشتم،چندوقت بعدش همونو تو کانالای تلگرام پیداکردم-_- فعلا خبرندارم کسی داره از این داستانم هم اِسکی میره یا نه ولی اگه به همین روال پیش بره و بازدیدا بالا باشه ولی نظرات پایین،داستانمو ادامه نمیدم چون میفهمم که کسی خوشش نمیاد.... ((((اگرم جایی مشابه یا خودِ این داستانو جایی دیدید،بهم خبر بدید==|||||||



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 دی 1396 10:45 ق.ظ

داستان رویای حقیقی فصل اول پارت سوم

یکشنبه 24 دی 1396 07:59 ب.ظ

نویسنده: Maria

قبل اینکه داستانو بخونید، اینا رو بگم که قاتی نکنید کی به کیه:
( * )"استادفو"      ( - )"کت نوار"     ( + )"لیدی باگ"
(اونجایی هم که هاگ ماث با اکوماش یه کار انجام میده رو تعجب نکنید از خودم دراوردم)
.
.
.
.
.
.
.


ادامه مطلب

نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 24 دی 1396 08:07 ب.ظ

داستان رویای حقیقی فصل اول پارت دوم

شنبه 23 دی 1396 10:52 ب.ظ

نویسنده: Maria
(اولای داستانو زیادی باز کردم،ولی تغریبا اخراش دیگه زیاد با جزئیات ننوشتمحوصلم نگرفت اخراشو با جزئیات بیشتر بنویسم)
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تو اتاق مارینت؛از زبون تیکی:
مارینت داشت رو طرح جدیدش کار میکرد و منم کلوچه ام(کوکی) رو خوردم و داشتم با موزیک ویدیوی لورامارانو حرکت میزدم(همون رقص منظورشه)(مثل قسمت هشت فصل دو؛مثلا تیکی عاشق لورا شده)
که یهو سرجام قفل کردم و از دور و برم خبرنداشتم. فقط صدای ضعیفی رو میشنیدم که داره درباره یه چیزی بین مرگ و زندگی حرف میزنه و صداش مضطرب بنظرمیرسید....
با دقت به حرفاش گوش کردم و یهو دیدم تو دست مارینتم که داره با تعجب نگاهم میکنه....
__________________________________________________________
از زبون مارینت:
داشتم رو طرح لباس رز تمرکز میکردم(بعنوان تشکر برای کمک تو یکی از مسائل) ، تیکی داشت با خودش اهنگ جدید لورا رو زمزمه میکرد که دیگه صداشو نشنیدم:\ برگشتم دیدم زل زده به روبه روش و چشماش هم کاملا سفید شدنo_O خیلی ترسیده بودم که مثل سری پیش،اینبار دیگه واقعا از دستش بدم سری رفتم(این تیکشو از خودم گفتم؛تو انیمیشن نبود)گرفتمش و چندبار صداش زدم و تکونش دادم؛ بعد از چندلحظه سرشو تکون داد و چشماشو بازکرد...
"تو دلم گفتم: بگم چی نشی؛ذَهرَم ترکید-_-
دیدم یهو چشماش گردشد و گفت:
+مارینت؟چیه؟چرا ماتِت برده؟(چرا خُشکِت زده؟)
-خب.... تو...... یهو خشکت زد و دیدم چشمات کلا سفیدشدن و ترسیدم مثل اونروز.......
+ .-. اهاااانه نترس مشکلی پیش نمیاد.این اتفاق وقتی می افته که کوامی ها میخوان باهم تِلپاتی حرفاشونو مخفیانه بهمدیگه برسونن و اگه کوامی ای خواب باشه،حرفای تله پاتی،تو خواب بهش الهام میشه
-اوووووووو    چرا اینو زودتر نگفته بودی ناقلا(اشاره به کمیک ها/رابطه بین تیکی و پلگ)
"بعد این حرفم،یکم قلقلکش دادم و اونم خندید و ادامه حرفاش گفت:
+الان مهمتر از همه هاگ ماثه
-ای خدااااااابازم؟اینبار چه گلی کاشته؟ -_-
+ نه نه نه نه نه! کسی آکوماتایز نشده؛اینبار خودش میخواد بیاد سراغ شما و میراکلسا(بعدشم کل جریانی که نورو بهش گفت رو به ماری میگه)
-آاا....خب فکرکنم اینسری راه سختی رو درپیش داریم؛خب حالا راه شکستش؟
+جواب این سوالو استادفو میدونه. با کت نوار باید برید پیشش
-خیلی خوب( خیل خوب/خیله خوب:|  ) پس... تیکی،تبدیلم کن
____________________________________________________________
بیرون از خونه(تو خیابون:| ) ؛از زبون کت نوار:
بعد اینکه تبدیل شدم،سری به لیدی باگ زنگ زدم ولی جواب نمیداد(تبدیل نبوده نمیتونسته جواب بده)هر چند دقیقه یه بار بهش زنگ میزدم تا اینکه بار پنجم براشت:
- کجایی تو یه ساعته دارم زنگ میزنم...
+ببخشید کت! یه مشکلی پیش اومده بود که....
- خب حالا بیخیال؛خبرای جدیدو شنیدی؟
+اره بیا روی پل هنر(پل عاشقان،پل هُنر،همونی که بهش قفل میزنن...)
- باشه  الان میرسم
"دقیقا به مکانی که لیدی گفت نزدیک بودم. چندلحظه بعد من،اونم رسید:
- خب. کوامی من گفت باید بریم پیش استادفو
+اره از این طرف. دنبالم بیا
__________________________________________________________
از زبون وایز:
خواب بودم که پیغام نورو  رو گرفتم
سریع از خواب پریدم و جریانو به استاد گفتم
فو: اگه اینجارو پیداکنه  کارمون تمومه
نباید بزاریم دستش به اخری برسه. باید بریم پیشش تو همون سرزمین و ازش کمک بخواهیم....
وایز: ولی راه بازکردن دروازه دیگه ممکن نیست...
فو: شاید یه راهی باشه....
"تو همین لحظه در رو زدن..."
.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
داره کم کم هیجانی میشه
.
ادامه با 7 نظر
.
.
.



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 23 دی 1396 10:52 ب.ظ

داستان رویای حقیقی فصل اول پارت اول

جمعه 22 دی 1396 09:57 ب.ظ

نویسنده: Maria
.
این داستان اینطوری به ذهنم اومد که..... یه روز وارد اتاقم شدم و یاد قسمت هشتم از فصل دوم افتادم"اون جایی که لیدی و کت میرن تو اتاق آلیا...." بعد یکم تفکر و خرج استعداد،این داستانو ساختم₩_₩
این داستان،خیلی با داستانایی که تاحالا خوندید فرق داره...
فرق اولشو نمیگم چون غافلگیریه
فرق دوم اینه که این داستان سینماییه و.... پارت و من پارت پارت میزارمش؛ بعداز اتمام سینمایی،سریالش میکنم و هر قسمتش مربوط به یه ماجرای تازه میشه....
فرقای بعدی رو هم بعدا میفهمید
(((راستی گوشه بالا سمت راست پوستر،از این به بعد برای جلوگیری از کپی ها،رو بعضی عکسا اون لوگو رو میزارم ولی رو این استثتائن ادرس وب رو هم زدم)
نکته:چون هنوز فصل دو کامل نیومده و منم اطلاعات کامل از شخصیتاش نداشتم،اونارو از خودم نوشتم.پس اگه چیزی رو تو داستان خوندید که قبلا چنین چیزی تو انیمیشن نبود یا بعدا که جرمی قسمتای بعدی رو منتشرکرد،یه سری چیزاش فرق داشت،نیاید بهم گیر بدید
.
.
برای خوندن برید ادامه...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
از زبون گابریل:
رفتم تو اتاقم و رو به تانالی گفتم: میخوام ایندفعه خودم وارد عمل بشم(تو قسمت اول فصل دو دیدید که ناتالی خبر داره گابریل،هاگ ماثه)،نزار کسی وارد اینجا(اتاق خودش) بشه،اگه کسی چیزی پرسید،بگو رفته مسافرت اضطراری و سِری!  ناتالی:بله اقای آگرست.
در رو بستم و رفتم سراغ گاوصندوق و بازش کردم... داشتم به عکس نازالین نگاه میکردم که نورو از داخل کُتم اومد بیرون و گفت: اینسری چه نقشه ای دارید؟
- باید خودم برم دنبالشون
+ولی شما که جای بقیه میراکلسارو نمیدونید
-وقتی لیدی باگ و کت نوار رو گیر بندازم،کاری میکنم که خودشون همه چیو لو میدن....
" میراکلسِ پیکاک و کتاب(tibet)(کتاب مرگ و زندگیه/میتونید تو نت سرچ کنید درموردش بخونید)(تو قسمت24فصل اول،کتاب بغل قاب عکس مادر ادرین بود)رو برداشتم و دوباره به عکس نازالین خیره شدم و تو دلم گفتم:بلاخره برت میگردونم عزیزم.... و باهم بر دنیا حکم فرمایی میکنیم!
- نورو تبدیلم کن
_______________________________________________________
از زبون نورو:

بعد از اینکه گابریل جریانو بهم گفت و به قاب عکس همسرش خیره شد،منم از فرصت استفاده کردم و با تلپاتی به وایز و تیکی و پلگ سری و خلاصه جریانو گفتم....
وقتی شنیدم که گفت تبدیلم کن،دیگه نتونستم کاری کنم(منصرفش کنه...)
________________________________________________________
تو اتاق ادرین، از زبون پلگ:
داشتم خواب پنیرای خوش مزه رو میدیدم که یهو این خوابم قطع شد و یه خواب دیگه پلی شد
انگار یکی داشت درباره مرگ و زندگی حرف میزد. صداش خیلی برام اشنا بود.... بعد تموم شدن حرفش،یهو از خواب پریدم و بعد یکم فکر یادم اومد که صدای نورو بود
یهو از خود بی خود شدم و با سرعت هرچه تمام رفتم سمت آدرین:
- آدرییییین آدرین  آدرییینننننن
+چیه؟ چیشد؟ تاحالا اینقدر مضطرب و وحشت زده ندیده بودمت
-مسئله مرگ و زندگیه؛هاگ ماث اینبار به جای آکوماتایز کردن افراد،میخواد خودش میراکلسارو بدست بیاره اگه جلوشو نگیرید میدونی که چی میشه.... 
+ آ... آر.... آره!   تنها سوالی که الان دارم اینه که چطوری دربرابرش پیروز شیم؟
-اونشو دیگه باید از استاد بپرسی
+استاد؟کدوم استاد؟
-همونی که میراکلسو بهت داد دیگه
+ .... ولی...تا اونجایی که من یادم میاد رو میز یه جعبه دیدم و بازش کردم و تو ازش ظاهرشدی و.....  اهاااااااااااا گرفتم. همونی که بهش کمک کردم که از زمین بلندشه
+خب حالا این استاد رو کجا پیداکنم؟
-اسمش فو عه! استاد فو؛ و اینو لیدی باگ دقیق تر میدونه....
+پس بزن بریم. پلگ تبدیلم کن
- صبرکننن حرفم هنوز تموم نشده بوددد.....
.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
.
ماشاالله بازدیدا میره بالا ولی کسی حتی یه نظر هم نمیده-_-
اگه نظرات کم باشه ادامه نمیدم
نظر بدید ببینم این پارت چطور بود؟
.
ادامه با 10نظر
.
.
.




نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 22 دی 1396 10:52 ب.ظ

داستان رویای حقیقی(پوستر)

جمعه 22 دی 1396 09:50 ب.ظ

نویسنده: Maria
.
خب.... ایده ی پوستر رو واسه داستانم نداشتم و دیدم که پرستوجان واسه داستانش پوستر ساخته،منم گفتم بسازم.
سه روزه دارم روش کار میکنم و اخرشم شد این:| ؛ دیروز هم مامانم میخواست گوشیشو بده موبایل فروشی فلش کنه،فیلم و عکسارو داشتیم انتقال میدادیم به گوشی بنده،درحال انتقال یدفعه گوشیم خاموش شدروشنش کردم دیدم سی ثانیه بعد دوباره خاموش کردتازه فهمیدم که یاخدا دوباره مثل سری پیش از این ویروس خفیف ها گرفته و مال منم باید فلش شه؛همه داستانام و عکسایی که داشتم پوستر میکردم و هزاران چیز دیگه هم تو حافظه خودگوشیم بود. هیچی دیگه.... روشنش کردم و یه قسمت از داستانمو فرستادم پیوی تلگرامم،همین لحظه خاموش کرد. تا وقتی کارای انتقال داستانام و عکسا به رَم و پیویم تموم شه،این کار رو هی تکرار کردم،دیگه داشتم کلافه میشدم،نمیتونیستم تا شنبه صبرکنم که بدیم فلش، اخر خودم با لپ تاپ رفتم نت سرچ کردم و بعد چندتا مکافات،بلاخره تونستم بازگشت به کارخونش کنم(هم مال خودم و هم مال مامانم رو) بعدشم شش ساعت باید صبرمیکردم تا بروز رسانی خودکار رو انجام بده،یه ساعت صبرکردم تا برنامه هام دان شه،از این طرف هم داداش کوچیکم خیلی زیادی رفته بود رو مخم،(به طوری که سردرد شدید گرفتم و سرم داشت میترکید).......بلاخره موفق شدم پوستر رو بسازم؛قرار بود دیروز داستانم رو بزارم ولی با این اتفاقات نتونستم
خب اینم پوستر:
تو پست بعدی هم داستانمو میزارم(فک کنم با دیدن پوستر، کل داستانو بفهمید)
.
.
همه چیزش کار خودمه حتی پس زمینش(عکاسش خودمم)
.
خب حالا نظررررر



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 22 دی 1396 10:51 ب.ظ

اطلاعیه مهم برای همه(خواهشا همتون بخونید)

چهارشنبه 20 دی 1396 11:05 ق.ظ

نویسنده: Maria
.
همونطور که میدونید،من قبلا هم نویسنده ی همین وب بودم ولی با نام کاربری(Alexa lovely) و الان با نام کاربری(Maria) ..... ؛ من حدود یک سالی بود که به این وب بنابه دلایلی سر نمیزدم و وقتی اومدم، حدودا همه ی پستها رو زیر و رو کردم و متوجه شدم که داره از نام کاربری چندتا از ماها تو بخش نظرات سوءاستفاده میشه و تاحالا من شاهد تو مورد سوءاستفاده از خودم بودم(یه بار با نام کاربریAlexa lovely و اخیرا هم با نامmaria)
(98درصد مطمئنم سوءاستفادس چون چندتا از شماها هم اعتراض زده بودید در این مورد)
این پست رو گزاشتم تا مطلع تون کنم که بعدا مثل من مشکلی براتون ایجاد نشه؛ پس برای اطمینان،بهتره که موقع نظر دادن،یه نشونه ای تو قسمت نظرات باقی بزارید که هم من و هم نویسنده های دیگه،بدونیم که......
نویسنده ها هم نظرات من رو میتونن از روی ایمیلم(مخففش: f.m@gimail.com) هست تشخیص بدن



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 20 دی 1396 11:05 ق.ظ

اطلاعیه درمورد داستانم

دوشنبه 18 دی 1396 09:42 ب.ظ

نویسنده: Maria
.
.
من داستانمو نوشتم و کلا15پارت شد و تا جایی که میدونم،از نظر شما زیاد جالب نمیشه چون...(اگه بگم کل داستان لو میره) شاید بنظرتون وسطاش مسخره بشه ولی فقط همینا به ذهنم رسید؛
و میخوام برای جبرانش،تو شروع قسمت ها،شخصیت هایی مطابق میل شماها رو داخل داستان قرار بدم
.
خب حالا بگید داستانو کی بزارم؟
امروز؟فردا؟اخرهفته؟هفته بعد؟ماه بعد؟دوماه بعد؟عیدنوروز؟تابستون؟  کی؟  اینم بگم اگه نظرات کم باشه اصلا نمیزارم



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 دی 1396 09:42 ب.ظ

کاسپلی ماریکت

دوشنبه 18 دی 1396 02:43 ب.ظ

نویسنده: Maria



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 دی 1396 02:43 ب.ظ

تیکی و پلگ انسانی

دوشنبه 18 دی 1396 01:40 ب.ظ

نویسنده: Maria
.
.





نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 دی 1396 01:40 ب.ظ

فرانسوی و آمریکایی

دوشنبه 18 دی 1396 09:50 ق.ظ

نویسنده: Maria
مارینت به سبک یکی از سلبرتی های امریکایی(عشقم سلناگومز *-*)(خواهشا کسایی که از سلنا خوششون نمیاد،هیت ندن-_-)



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 دی 1396 12:34 ق.ظ

شباهت در دو قسمت

دوشنبه 18 دی 1396 09:20 ق.ظ

نویسنده: Maria
.
.
شباهت قسمتای3و7



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 دی 1396 12:18 ق.ظ

وضعیت من بعدازدیدن قسمت8فصل2

دوشنبه 18 دی 1396 09:00 ق.ظ

نویسنده: Maria
موضوع: فصل دوم | مارینت و لیدی باگ | آدرین و کت نویر | آدرین و کت نویر | آدرین و کت نویر | تیکی | عکس |
.
دقیقا همینطوری بودما(بماند کارای دیگه ای که بعد دیدن این قسمت کردم)



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 24 دی 1396 07:35 ب.ظ

ترکیب تیکی و پلگ

یکشنبه 17 دی 1396 05:05 ب.ظ

نویسنده: Maria



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 دی 1396 05:06 ب.ظ



تعدادکل صفحات : 3 1 2 3