پشتیبانی

miraculous ladybug - داستان ادریانا فصل1 قسمت7

داستان ادریانا فصل1 قسمت7

سه شنبه 16 شهریور 1395 01:08 ب.ظ

نویسنده: .
یکم طول کشید شرمنده
این قسمت باید نظراتش بالای10 باشه
ادریانا روی گابریل رو کم میکنه.
ادرین هم غیبش میزنه
خب بفرما ادامه

(در دفتر خاطرات ادریانا)امروز واقعا روز فوق العاده ای بود.البته بجز صبحش.با جیغ یکی از بچه های گروه از خواب پریدم.کنار  تقویم وایساده بود و چشماش از تعجب گرد شده بودن.وقتی کنارش رفتم تا دلیل رو بپرسم خودمم نزدیک بود سکته کنم.هنوز رو استیج تمرین نداشتیم ولی امروز.....روز فشن شو بود!خب دیگه باختمون برام حتمی شد رفتداشتم راه می رفتم و فکر میکردم چجوری با گابریل رو در رو شم...با گستاخی ولشون کرده بودم و به زودی هم می باختم.به خوبی می تونستم تصور کنم.گابریل مثل همیشه دستاش رو پشتش می زنه و با خشکی سرزنشم میکنه.نه انگار که دخترشم...خب هیچوقت نبودم البته. همون موقع صدای ماریا من رو به خودم اورد...اون با یه لباس پف پفی بنفش و کفش ورزشی جلومون ظاهر شد.نمیدونستم کاترین هم به اندازه من متعجبه یا نه ولی میدونستم که اون دختر الانه که از خنده قش کنه.ماریا با یه ذوق خاصی شروع به توضیح دادن کرد:خب دخترا امروز باید یه حالی به برند اگرست بدیم!   با خودم فکر کردم:اره به زودی حسابی ضایع میشیم و من بدبخت دوباره باید تو اون اتاق زندانی شم    اصلا حواسم نبود که دارم بلند حرف می زنم.ماریا و کاترین داشتن چپ چپ نگام می کردن.منم یه نشخند تحویل دادم و ساکت شدم.ماریا ادامه داد:اونا مدلی بجز ادرین ندارن خب!داورا هم هر سه پسر هستن....میتونین با یه لبخند شیرین مخشون رو بزنین رای داورا که حله.صد درصد بقیه هم همین نظر رو دارن.ما از اونا بهتریم.یه لباس خوشکل اسپرت و رسمی برای کاترین و یه ........     دوباره پریدم وسط حرفش:تروخدا نگو لباس بنفش پف پفیه مال منهبابا ابرو دارم به خدااااااااااا  البته تصحیح میکنم ندارم    ماریا:اهم خب ادامه میدیم.برین اماده شین الان شروع میشه.من رفتم سر کمدم و به لباسایی که برام انتخواب کرده بود یه نگاه انداختم.یکیش واقعا باعث شد به عقل ماریا شک کنم.اگه بپوشمش که لو میرم.وقتی این رو بهش گفتم گفت که بهشون میگیم کیتی نوار از مدل هاست.منم قبول کردم.البته یکم ترسیدم چون یادم اومد ادرین هویتم رو میدونه.ولی این جلوی بردنم رو نمی گرفت.باید به اون مرد از خود راضی ثابت کنم کی هستم.شرط می بندم از دیدنم شاخ در بیاره.همون موقع ماریا با نیشخند اومد تو اتاق و خبر داد که ماشین پایین منتظر هست.اماده شدم و لباسام رو برداشتم.با کاترین تو ماشین نشستیم.داشتیم ذوق مرگ می شدیم.لباسامون رو به هم نشون دادیم.(کاترین میدونه ادریانا کیتی هست)و به همدیگه توضیح دادیم قراره چیکار کنیم.جالبه که خود ماریا هم مثل یه مدل میاد و همراهیمون میکنه درحالی که اون پسره ی بدبخت تنهایی داره زیر فشار این همه کار له میشه.به اونجا رسیدیم.بعد از ماه ها با ادرین چشم تو چشم شدم.هرچقدر گابریل بهش نزدیک می شد اون ازش فاصله می گرفت.کلاه کاپشنم رو روی سرم کشیدم.ادرین من رو شناخت ولی ساکت شد و با نگاه سرشار از التماس نگام کرد.اول برند اگرست باید دستش رو رو میکرد.ادرین اعتماد به نفسش رو از دست داده بود و مدام بهم نگاه می کرد.که این کار باعث شد سکندری بخوره و با مخ از اون بالا پرت شه پایین.گابریل از پشت بدون توجه به اینکه ادرین حالش خوبه یا نه بلند بلند ناسزا می گفت.این اتفاق دیگه تکرار نشد ولی هم داورا هم بقیه تصمیمشون رو گرفتن.بالاخره ما شروع کردیم.عالی پیش رفت.همه عین افرادی که جادو شدن داشتن نگاه میکردن.و وقتی کیتی که من باشم پام رو روی صحنه گذاشتم دهن پنج-شیش نفر به علاوه یه داور باز موند.وقتی نظر سنجی رو شروع کردن رای ها کاملا به نفع ما بود تا اینکه...یه رای به نفع اونا!کی انقدر احمق بود؟ادرینم داشت دنبال کسی که بهش رای داده بود می گشت که چشماش یه جا قفل شد...یه دختر که خیلی شبیه لیدی باگ بود اونجا به ادرین ذل زده بود.قشنگ تابلو بود دختره عاشق ادرینه. ادرین داد زد:مارینت؟ بعد هم با گریه بدون نگاه کردن به باباش از اونجا بیرون دوید.منم به طور غیر عادی دنبالش دویدم ولی گابریل طوری بازوم رو گرفت که همون لحظه کبود شد.بعد هم من رو کشید به طرف دوستام.اون لحظه نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر گریه.گابریل با شتاب من رو به طرف ماریا و کاترین پرت کرد و گفت:تو ابروی من رو بردی دختره ی گستاخ!تو از خونه زدی بیرون و حالا بهم خیانت کردی!  جوابش رو با صدای صاف و سرعت کم دادم تا کلمه کلمش رو تو گوشاش فرو کنه:تو هیچوقت ...... ادم نمیشی نه؟   بعد هم سریع و با گام های بلند از اونجا دور شدم.از اونجاییی که داشت برف میومد ردپای ادرین تا حدودی رو زمین بود.با تموم وجود دویدم تا اینکه شاید بهش برسم.در اخر تو یه کوچه که بوی گندش ادرم رو خفه می کرد پیداش کردم.یواش کنارش رفتم و اروم .....کوبیدم تو کمرش...

ادریانا کجایی تو؟گفتم برو لباس هات رو بزار تو کمد نه اینکه خاطره بنویس!
صدای خنده ی ادرین اومد.ادریانا تعجب کرد چون قرار بود ماریا اون رو برسونه خونش!با سرعت تمام از پله ها پایین دوید.ادرین پاشد و به اون خیره شد.بعد هم پرسید:میشه من با شما باشم؟اخه بابام اصلا بهم اهمیت نمیده.فقط کارش مهمه و اگه هم می موندم صد درصد خفم می کرد.
ادریانا قهقه زد و گفت:چشم بسته غیب گفتی؟

قسمت بعد ولفیناست ولی تغییر می کنه



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 شهریور 1395 10:33 ب.ظ

ابزار امتیاز دهی