miraculous ladybug - فوتبالیست معرکهp3

فوتبالیست معرکهp3

جمعه 22 آذر 1398 12:55 ق.ظ

نویسنده: ♡Lady merinette♡
                          
                                           
اومدم^^
برین ادامه 

مرینت : هوراااا گل زدم ^0^

منو بچه ها هنوز نگاش میکردیم من هنوز تو شک بودم 

همه ریختن سرم 

نیک : داداش این باید مهاجم باشه 

الیا : موافقم بزارش مهاجم

تیم : بابا این کارش درسته رو دست همه رو زده 

من یهو انگار از خواب بیدار شده باشم گفتم : خعله خب باشه باشه 

که صدای مرینت اومد : اهم احیانا نمیخواین پستمو بهم بگین ؟ 

من : چرا چرا اتفاقا تو کارت عالیه تصمیم گرفتیم تو رو مهاجم قرار بدیم 

چنان خوشحال شد که انگار دنیا رو بهش دادن 

من : خب بریم سر تمرین ...............

 

 

بعد از تمرین همه به جز منو مری ( اوهوی چه زود اش نخورده پسر خاله شدی ادرین : شوما ببند :/)

خسته و کوفته بودن من داشتم مجله فوتبالم رو میخوندم و مری هم داشت روپایی میزد 

که یهو بچه ها صدام زدن و اشاره کردن مربوط مرینته همه دور تبلت الیا بودن رفتم نگاه کنم ببینم منظورشون چیه الیا تبلت و گرفت طرف ماری و یه ویدئو پلی کرد ویدئوی اهنگ یه خواننده صب کن ببینم این خواننده ..... این دختره است مرینت 

حالا فهمیدم اونو کجا دیدم 

باور کردنی نبود اون دختر هم خواننده است هم مدل و فوتبالشم خوبه البته من خودم مدلم ولی چون پسرم و فوتبال برام عادیه تعجبی نداره 

همینطور تو فکر بودم که صدای مرینت ریشه افکارم رو پاره کرد : الوو بچه ها کجایین دو ساعته دارم صداتون میزنم

من : ت مرینت دوپین چنگی ؟؟؟

اون با تعجب: اره دیگه مگه نمیدونستین ؟

من : نه تازه فهمیدم 

اون : البته حق دارین مامان و بابام میگن تو لباس خوانندگی انگار خودم نیستم ولی با فوتبال خودم میشم

من : دقیقا 

الیا : مرنت و میدونی ادرین کیه ؟

مری : اره دیگه اون ادرین اگرست مدل معروفیه

خواستم چیزی بگم که مرینت گفت : خبحالا که استراحت کردین میشه یه دور دیگه بازی کنیم ؟؟

بقیه : نه واقعا 

من : خب من هستم بیا دونفره 

مری : باشه^^

 

 

همینطور سعی میکردم توپو از زیر پاش در بیارم اما اون خیلی فرز بود نمیتونستم 

لبخندش خیلی زیبا بود اگه به من بود ساعت ها بهش خیره میشدم اما اون حواسش کاملا به بازی بود 

(بابا تو بزار یه روز شه بعد عاشق شو  ادرین : به من چه نویسنده تویی من: راست میگیا)

 

 

*********مرینت :

 

 

ساعت حدودا هفت غروب بود 

من اصلا سیر نشده بودم که ادرین گفت : خیلی خب بچه ها تمرین تمومه میتونین برین 

من با یه غم خاصی نگاشون کردم : به این زودی ؟؟

تیکا : دختر حواست هست از هفت صبح تا حالا داریم تمرین میکنیم 

من با ناراحتی : خیله خوب باشه 

و توپمو برداشتم و از دیگران خداحافظی کردم ......

 

 

بابای




نظرات : نظرات
برچسب ها: داستان فوتبالیست معرکه |
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 آذر 1398 12:21 ق.ظ



ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic