.: اعلامیه :.

پلیس های وب : ☆ƒereรɦŧe☆ / پریسا / * Sara */✨Night✨ ____ویدیوگذار : ❊ Ŕ♡SƐ ❊_____((نیازمند به پلیس))


miraculous ladybug - داستان نقاب قسمت ۴۱ +نظر سنجی

داستان نقاب قسمت ۴۱ +نظر سنجی

سه شنبه 28 فروردین 1397 11:06 ب.ظ

نویسنده:
{~ℳarɨnette~}
موضوع: داستان نقاب (کامل) | شخصیت های دیگر |
*
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هیچی نی :/ فقط نظر بده :/ 
لطفا به این نظر سنجی هم جواب بدید :) 
چند نفر گفتن یکی از اکوماتیز ها خون اشام باشه :/! 
دوست دارید !؟ 
از دیدگاه***ادرین***
رفتیم سمت تابلو عکس مامان ....فکر میکردم اون عکس فقط یه عکسه به همراه یه گاو صندوق پشتش ! که پدر دستش رو روی ناحیه ای از عکس گذاشت تا اومدم بیینم چیکار کرد که یهو زیر پام خالی شد -_- چشمام گرد شد که پدر دستش رو روی شونم گذاشت ...انگار داشتیم میرفتیم زیر زمین @_@ بالاخره متوقف شدیم...اطراف رو نگاه کردم  .... عجب زیر زمینی داریما -_- اسم اینجا رو چی بذارم ؟ کلیسا ؟ معبد ؟ مخفیگاه ! دهنم وا مونده بود ......
که پدر گفت : دنبالم بیا....
چشمم خورد به یه تابوت و سریع گفتم : اونجا چیه ؟ 
خواستم برم سمت تابوت که صدای همراه با داد و تحکم پدر باعث شد سریع وایسم! 
_ اونجا نه ! هر جا که من میرم...توام بیا همونجا ! اضافه تر کار انجام نده ! 
_ چشم...ببخشید ....
پوفی کشید و با یه نگاه عجیب که فکر کنم حسرت یا اندوه بود نگاهش بین من و اون تابوت در گردش بود ! ماتو زیرزمین خونه میت نگه میداریم عایا ؟-.-
گوشه ی زیرزمین یه اتاق بود ....حیرت زده رفتم اونجا که پدر کلیدی از تو جیبش در اورد و در رو وا کرد...اهسته رفتم تو اتاق.....واو ! 
_ من همه وسایل قدیمی مادرتو اینجا نگهداری کردم....
با ذوق روی تخت نشستم و صندوقچه ای که به نظرم عجیب میومد از تو قفسه که روش خاک نشسته بود :/ ور داشتم و خواستم بازش کنم که....
_ من میخوام حالا که زمانش به وجود اومده ...بهت یه حقیقتی درباره مادرت بگم....
_ چه حقیقتی ؟ 
با کمی تعلل گفت : اون...نمرده بود ...و یا حتی ناپدید ! اون.... 
گیج پرسیدم : منظورتون چیه ~.~
_ من نمیتونم همه چیز رو بهت بگم.....بعضی از حقایق باید همینطور که تا الان راز موندن همچنان راز باقی بمونن ! ....ما قوانین رو زیر پا گذاشتیم....مرز ها رو رد کردیم.....و شاید این تقصیر من بود .....اگه بتونم شرایط رو مهیا کنم....اون برمیگرده !
زیر لب با حرص ادامه داد : اول باید اون دو تا مزاحم شکست بدم و گنج گرانبهاشون رو بگیرم ! 
از رو تخت بلند شدم و عصبی گفتم : من منظورتون رو نمیفهمم ! یعنی میخواید بگ ید مامان زندس ؟ چرا کامل توضیح نمیدین ؟ اون مادر من بوده نباید بدونم چه اتفاقی براش افتاده ؟ (اخی بچم داره اشکش در میاد -_-) 
پدر عصبی تر گفت : نه فعلا نه ! اوه ! وقت نداریم.....زود باش باید بریم ! 
_ولی ....
داد زد : بررررریم ! 
دستم رو مشت کردم....و عصبی و ناراحت و اشفته از اتاق زدم بیرون....دوباره چشمم افتاد به تابوت ! شاید یه خورده از حقایق اونجا پنهانه ! 
از دیدگاه***لیدی باگ*** ۱ ساعت بعد....
با عصبانیت گفتم : اه -_- کجا میتونه باشه ؟-___- چرا نمیتونم پیداش کنم :( 
دستم رو مشت کردم...نکنه که پیدا شده و رفته خونه ؟ پس باید برم اونجا ! 
چیییی :/ خل شدی دختر اگه کسی ببینتت ! چی ؟:/ نه بابا ...اگه مطمئن نشم که حالش خوبه و صحیح و سالم خونس امشب عمرا بتونم بخوابم -_____- 
با همین افکار یویوم رو پرتاب کردم به دورترین نقطه تا سریع خودم رو برسونم .....
***
خداروشکر پنجره اتاقش بازه ! سریع با یه حرکت پریدم تو اتاق ادرین....سرم رو چرخوندم اطراف که با دیدن ادرین که واسه خودش راحت تو تختش خوابیده نفس عمیقی کشیدم، خداروشکر صحیح و سالمه(پ میخواستی با یه دست شکسته باشه ؟:/ )........رفتم سمت تختش(مسخره ها ی منحرف :/) ....لبخند زدم....و اروم اروم سرم رو بردم نزدیک صورتش تا گونش رو ببوسم ....متاسفانه نمیتونم اون چیزی که شماها از بوسه تو ذهنتونه رو عملی کنم -.-
اروم گونش رو بوسیدم....و سرم رو اوردم عقب ....
و زیر لب گفتم : دوست دارم.....
و بعد سریع تا قبل از اینکه کسی متوجه حضورم اونجا بشه یویوم رو پرتاب کردم و زدم بیرون.....خسته بودم و بهتر بود میرفتم میخوابیدم :/ فردا باید میرفتم پیش استاد فو ....
●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○●○
از دیدگاه***ادرین*** صبح....
من : نه بابا من که فکر نمیکنم دیشب لیدی باگ اومده باشه ! 
پلگ اومد جلوی صورتم و با لبخند شیطون گفت : موقعی که شما خواب خوش تشریف داشتین اومد....من بیدار بودم و پشت کامپیوتر قایم شده بودم .....قایمکی دیدم که گونتو بوسید و بعدش گفت دوستت دارم ! 
حیرت زده گفتم : چیییییییی ؟ ⊙.⊙
پلگ : نخودچی :/ 
با ذوق گفتم : عاااااالیه ! یعنی اون گونه ی من رو بوسیده و بعد گفته دوستم دارههههه   !!!!! 
که یهو در اتاق باز شد و پلگ سریع رفت تو جیبم...ناتالی تبلت به دست اومده بود :\
قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم : ببخشید به خاطر اینکه غیبم زد دیشب :/ 
ولی بی توجه به حرفم سری تکون داد و گفت : امروز باید پیانو تمرین کنی ، بعدشم زبان چینی و عکسبرداری ....
وسط حرفش گفتم : ولی قرار بود امروز قرار بود برم و با دوستام مسابقه فوتبال تیم مدرسه رو با مدرسه دیگه ببینم ! 
ناتالی عینکش رو تنظیم کرد و گفت : این کار ها در اولویته ! 
و خواست بره که گفتم : تو چیزای بیشتری درباره ی مامانم....
که قاطعانه گفت : نه ! :/ 
و رفت و در رو بست....با ناراحتی شروع کردم به پیانو زدن و پلگ هم نگام میکرد.....
چرا زندگی من باید با بقیه فرق داشته باشه ؟ 
از دیدگاه***مرینت*** 
استافو استکان چاییش رو گذاشت کنارش و گفت : میدونستم که میای مرینت ! 
تیکی تا وایز رو دید رفت سمتش :/ 
من : من یه چیزی پیدا کردم که شاید بتونیم باهاش بفهمیم که میراکلس پاپیلون و پیکاک کجاست !
نگاهش رو دقیق کرد و بهم اشاره کرد تا بشینم...منم رفتم رو اون تشکه :/ نشستم...
من : من فکر میکنم که میراکلس پاپیلون و پیکاک رو گابریل اگرست داره ! 
استاد فو : ولی دفعه قبل همین حدسو زدیم ! ولی دیدیم که گابریل اکوماتیز شد ! 
_ اره ولی ...ادرین بهم یه نقاشی نشون داد که مادرش کشیده بود ...تیکی وقتی اون نقاشی رو دید گفت که میراکلس پاپیلون و پیکاکه ! چیجوری کسی میتونه همچنین نقاشی بکشه اگه میراکلس رو ندیده ! 
با تامل گفت : این مسئله خیلی عجیبه.....
من : نمیشه گفت که مادر ادرین سوپر هیروی پیکاک و پدرش حاکماثه !؟ 
_ تو چیزی درباره ی ادرین میدونی ؟ 
گونه هام گل انداخت و شروع کردم با ذوق گفتن : اره ! اون خوشتیپه محشره ! مهربونه ....چشمای جادویی داره و ....
استاد فو : منظورم اون نبود :/ منظورم زندگیشه =_= 
سرم رو خاروندم و با خجالت گفتم : اها...ببخشید ....خب پدرش که کلا مرد عجیبه !
ولی مادرش انگار ناپدید شده ! یا شایدم مرده...چیز زیادی نمیدونم.....
استاد فو خواست چیزی بگه که گوشیم زنگ خورد با یه ببخشید جواب دادم : 
من : بله الیا ؟ 
الیا با حرص تند تند گفت : کجا موندی دختر ؟ مسابقه داره شروع میشه -____- 
من : وای داشت یادم میرفت ! اع ...الان میام....الان....فعلا ! 
سریع گوشی رو قطع کردم و بلند شدم و گفتم : ببخشید استاد فو ولی من باید برم....
استاد فو : مشکلی نیست. من هم زمان بیشتری برای فکر کردن دارم. 
لبخندی زدم که تیکی سریع رفت توی کیفم .....رفتم سمت در و گفتم : 
_فعلا. روز خوش ! 
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
از دیدگاه ***استاد فو*** :/ 
بعد از رفتن مرینت گفتم : چرا گابریل از قانون پیروی نکرد ؟ 
ویز : کدوم قانون استاد ؟
_ سوپر هیرو ها نباید از قدرت میراکلسشون در راه نادرست استفاده کنن ! ...اگه اینکارو بکنن ممکنه به یکیشون صدمه وارد شه....و به خاطر جبران اون صدمه مجبورن دست به کارای بدتر بزنن مثل شیطانی کردن ادما. درست مثل کاری که حاکماث میکنه ..... 
ویز : پس با این حساب گابریل واقعا حاکماثه ! 
_ تنها فردی که به قانون اعتقادی نداشت اون بود ....اون یکی از بهترین کارموزای من در معبد نگهبانا بود چطوری دست به دزدیدن میراکلس و تموم این کارای شیطانی زد ؟
ویز : چرا انقدر نگرانید ؟ 
_ من نگران مرینت و ادرینم....اگه سرنوشت گابریل و املی برای اونا .....
پوفی کشیدم که ویز گفت : امکان نداره ! شاید اونا بتونن این وضع رو درست کنن ! اصلا راه زنده کردن املی چیه ؟ 
سریع بلند شدم و به سمت قفسه کتاب هام رفتم : باید راهش رو بگردم و پیدا کنم....
از دیدگاه***مرینت*** 
سریع رفتم سالن ورزشی مدرسه.....وسط راه چند بار نزدیک بود بخورم زمین -_- 
ولی خوشبختانه نشد :) چیه نکنه ناراحتین ؟:/ من بیوفتم زمین به شما چیزی اضافه میشه -_____- خوشحالتون میکنه :/ ؟ خوشبختانه الیا برام جا گرفته بود .،.سریع رفتم پیشش که گفت : کجا بودی دختر !؟
با اخم گفتم : هنوز که شروع نشده ! :/ 
_الاناس شروع بشه ! 
سریع دستم رو گرفت و کشید و به زور منو نشوند روی صندلی ...-_-
من : ادرین کجاست ؟ 
نینو : اون نمیاد...پدرش اجازه نداد....
ناراحت سرم رو انداختم پایین که الیا دستش رو روی شونم گذاشت و گفت : این دفعه اول نیست که باباش اجازه بیرون نرفتن بهش نمیده مرینت.....مثبت باش ! 
_سلام بچه ها ! 
سرم رو بالا بردم که لوکا رو دیدم.....همگی بهش سلام کردیم...نمیدونم چرا ولی اومد صندلی خالی کنار من نشست -.- 
هنوز مسابقه شروع نشده بود و انگار قصد شروع شدن نداشت :/ سه نفر از تیم مدرسه از بچه های کلاس ما بودن ! کیم ، مکس و ناتانیل .....
لوکا : حالت خوبه مرینت ؟ 
من : ا...اره چطور ؟ 
لوکا : از وقتی که نینو بهت گفت ادرین نمیاد رفتی تو خودت.....اوووم...نظرت چیه باهم یه سلفی بگیریم ؟^^ 
_ من....
ولی بدون اینکه به من توجه کنه گوشیش رو در اورد .....
با ذوق خاصی گفت : میخوام بذارم تو پیجم :/ (پیجت کجاست برم توش فحش بنویسم -_-؟) گفتم میخوایم یه ژست ساده و کاملا دوستانه بگیریم :/ که دستش رو دور گردنم حلقه کرد و گونش رو چسبوند به گونم و با شیطنت به دوربین نگاه کرد :/ 
منم که فقط عین چی داشتم با چشم های درشت شده به دوربین نگاه میکردم....
که بالاخره عکس رو گرفت -_- 
لوکا : خب بذار ببینم عکسمون چی شد ...
چرا این بازی زودتر شروع نمیشه -_- 
به عکس نگاه کردم ...وا اون دیگه کیه تو عکس افتاده ؟:/ 
که یهو صدایی از پشت سرمون گفت : ....
ادامه در قسمت بعد
انچه در قسمت بعد میخوانید : 
_ من و دوست دخترم یهویی:/ 





نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 29 فروردین 1397 07:03 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30