.: اعلامیه :.

پلیس های وب : ☆ƒereรɦŧe☆ / پریسا / * Sara */✨Night✨ ____ویدیوگذار : ❊ Ŕ♡SƐ ❊_____((نیازمند به پلیس))


miraculous ladybug - تو کی هستی قسمت 36

تو کی هستی قسمت 36

یکشنبه 20 اسفند 1396 08:52 ب.ظ

نویسنده:
♥ ♥ Armita ♥ ♥
موضوع: داستان تو کی هستی؟ |

همتون درباره ی ادامه ی داستان غلط حدس زدید

اصن اون چیزی که فکر میکردید قرار نبود اتفاق بیوفته :/

در واقع نه گذاشتم نه برداشتم-__-

-













***دنیل***

دست املی رو داشتم به معنای واقعی از بدنش جدا میکردم.

با تمام سرعتم میدویدم ولی اون هیولای با شاخ و دم دنبالمون میمود.

همینجوری داشتم میدویید که  احساس کردم دست سبک شده .یهو وایستادم دیدم املی افتاده زمین و من داشتم بی خیال واسه خودم مثل چی میدوییدم(مثل اسب؟:/دنیل:باز تو دوباره دخالت کردی؟-__-)

***املی***

دنیل داشت مثل همینی که نویسنده گفت میدویید(دنیل:ای بابا چه گیری دادید به من؟:/) که پام رو چمن لیز خورد و با کله  رفتم تو چمن:/

هنوز تو شک بودم و از رو زمین بلند نشده بودم و با همون حالت رو زمین بودم که دنیل متوجه شد که دیگه دستم تو دستش نیست .دوباره اومد بلندم کرد و دستمو محکم گرفت و کشید-___-

اینقدر دوییدیم که رسیدیم به مدرسمون و رفتیم توش.

________________________________________________________________________

[***:/****    به لحظه کات کن :/ وایسا ببینم در مدرسه باز بود؟:/ خب دیگه هیچی اکشن:/]

________________________________________________________________________

_نمی تونید از دستم فرار کنید...وایستیدددد

و یه گوله آتیش انداخت طرفمون که جاخالی دادیم و گوله خورد به نیمکت مدرسه و سوخت

در مدرسه رو خواستیم ببندیم که زد درو کند انداخت اونور-___-

همینجوری عقب عقب میرفتیم که خوردیم به یه چیزی....

***الیا***

عرق از سر و صورت نینو میریخت چون حالا داشتم با گوشی اون فیلم برداری میکردم:/

نینو:الیا بیا بیخیال شیم. ها؟ایندفعه به جای گوشیت خودمون میسوزیما...یهو دیدی یه گوله آتیش انداخت طرفمون....بیا من خسته شدم....بابا الان میاد سمتمونا...داره نزدیک میشههه..از دست تو باید سر به کوه بیابون بذارم....

هی داشت غر میزد که یهو جلوی دهنش رو گرفتم

 اخیشششش... سرم درد گرفتما:/

خب بریم ادامه فیلمم

***ادرین***

دستش رو محکم از رو چشام برداشتم ولی تا خواستم باز کنم یهو پشیمون شدم (خدایی این هفت تیر من کو ؟الان خیلی لازمه:/)

برای چی وقتی خود اون نمی خواست بدونم کیه مجبورش میکردم؟وقتی که اون به من اعتماد نداره چه دلیلی داره که اینقدر پافشاری کنم و خودمو کوچیک کنم اونم بخاطره چیزی که فایده و سر انجام نداره

شاید من زیادی غریبم و خودم نمی دونستم.......صداش رشته ی افکارم رو پاره کرد

_خیلی خوب.تیکی تبدیلم کن

***مارینت***

اصلا باورم نمی شد!...

چرا چشماشو باز نکرد

تیکی:من بیسکویتم تموم کردم. فکر کنم بتونیم تبدیل شیم.

_ خیلی خب.تیکی تبدیلم کن

به لیدی باگ تبدیل شدم و زمزمه وار رو به کت نوار گفتم:کت میتونی چشمات باز کنی.

چشماشو که باز کرد خیلی سرد نگاهم کرد و با چوبش از اون کوچه دور شد.

وا این چش بود؟

یویوم رو چرخوندم و انداختم طرفی که کت داشت با چوبش میرفت.

رسیدم بهش و گفتم:هی کت.چی شده؟ اتفاقی افتاده؟

بدون اینکه حتی نیم نگاهی هم بهم بندازه با لحن خیلی سرد گفت:نه...هیچ اتفاقی نیوفتاده

و بلافاصله با چوبش ازم دور شد.

اصلا دلیل کاراش رو نمی فهمیدم.

اصلا ولش کن هر جور راحته.یویوم رو چرخوندم و رفتم که دنبال آواتار بگردم.

آهان اونجاس تو مدرسه! رفتم نزدیک تر که دیدم دو نفر سعی دارن از دستش فرار کنن...

صبر کن ببینم....اینا...اینا که املی و دنیلن!

رفتم سمت آکوماتیزی و با یویوم دستاشو گرفتم و کشیدم...

_زود باشید برید.

بدون معطلی از در نداشته ی مدرسه رفتن بیرون همون موقع هم یویوم از دستم ول شد و افتاد اونر خودمم پرت شدم زمین.

آخخخ...کمرم....

دستم رو گرفتم به کمرم و سعی کردم یویوم رو بردارم که یه گوله آتیش گرفت سمتم

***سوم شخص***

داد زد و چوبش رو کوبید رو زمین

_نهههه.اینکارو نکن.قرارمون این نبود.

-قربان میگید چیکار کنم؟

_اول میراکلسش رو بگیری.فهمیدییی؟

-بله قربان.

***مارینت***

دستش هی داشت نزدیک و نزدیک تر میشد که یه چوب مانعش شد.

سرم رو بلند کردم دیدم کت بالا سرشه و داره باهاش مبارزه میکنه.

_ممنون کت نویر.

بدون اینکه جوابم رو بده به جنگیدنش ادامه داد.

آخه کت چش شده؟

میدونستم آکوما کجاست کت داشت روبروش باهاش مبارزه میکرد.از پله های مدرسه بالا رفتم و یویوم رو بیچیدم دور گلسر آوتار و کشیدم . چرا نمیاد.خیلی سفت چسبیده بود بهش

دستم داشت از روی یویوم ول میشد که یهو کنده شد و همراه یویوم اومد و خورد تو سرم-__-

آوتا داد کشید و اومد سمتم و چند تا آتیش بهم پرت کرد.جاخالی دادم و رفتم اونور.ای بابا یادم رفت گلسر رو بردارم

.خواست گلسر رو برداره که کت با چوبش محکم زد تو کمرش و منم در آخرین لحظه گرفتمش و شیکوندم.

آکوما رو گرفتم و آزاد کردم.

آوتار از به حالت عادی برگشت...

چی؟!! آقا و خانم بروان؟!!

فکر کردم فقط خانم بروان آکوماتیز شده. رفتم بلندشون کردم و گفتم:حالتون خوبه؟

_ما...ما کجاییم؟

+ما اینجا چیکار میکنیم؟

-داستانش مفصله.

رفتم سمت کت و دستم رو بردم جلو و گفتم:موفق شدم

اما اون با چوبش ازم دور شد(ای بابا لیدی بیچاره که ضایع شد-__-)

باید میفهمیدم چش شده.

با یویوم رفتم دنبالش و از دمش گرفتم.

وایستاد بیشتر رفتم سمتش و ازش پرسیدم:کت نویر چی شده؟اتفاقی افتاده؟

اول چیزی نگفت ولی بعد با خشم سرم داد زد:چی شده؟هیچی نشده...هیچی.فقط مشکل اینجاست که فهمیدم بهم اعتماد نداری.

خواست بره که از آرنجش گرفتم و برش گردوندم:منظورت چیه کت؟

-منظورم چیه ؟هه...واقعا نمی دونی؟

روش رو برگردوند که گفتم:اگه منظروت اینه.....باشه ! مشکلی نیست...

نمی دونستم دارم چیکار میکنم فقط این برام مهم بود که کت دربارم از این فکر ها نکنه.....

_تیکی منو عادی کن!

ماسکم از رو صورتم برداشته شد بعد لباسم به حالت عادی برگشت...حالا شده بودم مارینت!

کت هنوز روش اونور بود...







ببخشید دیر شد.چون امروز دو تا امتحان و یه کنفرانس داشتم-__-

برای بعدی هر چی نظرات بیشتر بهتر:)




نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 25 اسفند 1396 06:07 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30