.: اعلامیه :.

پلیس های وب : ☆ƒereรɦŧe☆ / پریسا / * Sara */✨Night✨ ____ویدیوگذار : ❊ Ŕ♡SƐ ❊_____((نیازمند به پلیس))


miraculous ladybug - تو کی هستی قسمت 34

تو کی هستی قسمت 34

جمعه 18 اسفند 1396 05:53 ب.ظ

نویسنده:
♥ ♥ Armita ♥ ♥
موضوع: داستان تو کی هستی؟ |

راستی ببخشید بخاطره زد حالی این قسمت:)))

مرسی بابت نظراتون^^

اینم یه قسمت جدید بالاخره

نظر بدیددددد


***مارینت***

ادرین بآ مِن مِن گفت: خب....خب میدونی...من...

یهو دیگه من من نکرد و خیلی با جدیت گفت: ...

***الیا***

چیییی؟چشمام به حدی گشاد شده بود که دیگه اصلا بیخیال فیلم گرفتن ازشون شدم!!!(دِ آخه چی شده؟:/یکی به منم بگه:/ مرسی اه-_-)

***نینو***

اصلا یه لحظه رفتم تو شوک!!!!

کپ کرده بودم...به چشام اعتماد نداشتم...(عجبا به نویسنده هم نمیگن چی شده:/)

****ادرین***

از میز پریدم و دستشو گرفتم کشیدم و دوییدم سمت در خروجی کافی شاپ که الیا و نینو رو در حال فیلم گرفتن دیدم:/

بی توجه نگاهمو ازشون گرفتم و دست مارینت رو بازم کشیدم(کندی دستشو که:/)

بردمش یه قسمتی از پشت رستوران که به جایی دید نداشت ...

مارینت:آدرین چیکا....

پریدم وسط حرفش:همینجا بمون.خب مارینت؟

_آخه...

-همینجا بمون.

***مارینت***

دشتم به حالت نمایشی جلو ادرین ادا درمیاوردم که مثلا من دارم از ترس سکته میکنم در حالی که منتظر بودم اون بره تا تبدیل بشم:/ (کی باز اکوماتیز شده من خبر ندارم؟-_-)

با لکنت که کاملا نمایشی بود گفتم:با...باشه ...من همینجا میمونم.

تا از بابت من مطمئن شد با عجله ازم دور شد...نمی دونم این عجله بابت چی بود. ولی الان این تبدیل شدنم مهمه

_تیکی!باید زود تبدیل بشم...تیکی تبدیلم کن!

***املی***

خانم بروان:بس کن کلویییی

کلویی:به چه حقی سر من داد میزنی؟

آقای بروان:به مدرسه گذارشت رو رد میکنم

_اون موقعی که به پاپام زنگ زدم و  بیکارتون کردم میفهمین گذارش رد کردن یعنی چی.

دنیل دستمو گرفت و کشید.در همون حال گفت:بهتره بریم پیش بچه ها...اینجا موندن دیگه جایز نیست...

دنبالش کشیده شدم ولی در اخرین لحظه دیدم که آقا و خانم بروان اعصبانی به سمت ماشینشون حرکت میکردن.اون سوسک بالدار هم دست به سینه همراه با یه پوزخند داشت نگاشون میکرد(دیگگه همه یاد گرفتن کلویی سوسک سیاهی بیش نیست-__-)

رفتیم دنبال بچه ها بگردیم ولی هر چی همجارو گشتیم پیداشون نکردیم

***دنیل***


داشتیم تو شهر بازی میگشتیم که یهو یه دست محکم زد پس کلم0___0(جااان:/؟)

برگشتم دیدم املی داره دست به سینه نگام میکنه.همینطور زول زدم بهش بلکه از رو بره و معذرت خواهی کنه...من به اون زول میزدم اونم به من..من به اون ،اون به من...من به اون ،اون به من:/... اما دریغ از یک حرکت:/

عجبا مردم دیوونه شدن-__-به مردم پس گردنی میزنن تازه پرو پرو نگاهشون هم مکنن:/

با لحن تلبکارانه گفت:باهوش خان مگه ادرین و مارینت نگفتن میریم کافی شاپ؟:/

مثل علامت سوال نگاش کردم و گفتم : خب؟ :-|؟ (ای کیو کی بودی تو دنیل خان؟-_-)

مثل اینکه داره به یک عقب مونده نگاه میکنه نگام کرد گفت:خب که خب انیشتین بیا بریم پیششون:/سه ساعته داریم مثل *** دور خودمون میگردیم:/

-آهــــااااان

داشتیم میرفتیم به کافی شاپ و تقریبا هم رسیده بودیم که یهو صدای جیغ مردم بلند شد.از دور دیدم که یه موجود عجیب الخِلقه که دو سرو چهار دست و پا ، داشت با آتش و آب به مردم حمله میکرد.(وات؟0_0)

فوراٌ دست املی رو گرفتم و بردم یه جا که به نظر امن میمومد.هر دومون نفس نفس میزدیم و از شدت ترس دهنمون خشک شده بود...

***مارینت***

یویوم رو میچرخوندم و به آکوماتیزی نزدیک میشدم که کت هم اومد پیشم .

_سلام بانوی من:)

-سلام گربه کوچولو

همون لحظه آکوماتیزی به سمتمون آتیش پرتاپ کرد0___0

جا خالی دادم و رفتم اون ور0__0چیییی؟آتیش؟؟؟!!0__0

یویوم رو چرخوندم و از یه پشت بوم بالا رفتم.چه قیافه ی ترسناکی داشت !انگار که دو نفر به هم چسبیده بود!

یویوم رو پرتاب کردم سمتش.محکم چرخوندم دور گردنش و سفتش کردم.کت هم با چوبش باهاش مبارزه میکرد.

دستام داشتن درد میگرفتن چون زورش خیلی زیاد بود...

یهو یویوم از دور گردنش باز شدو محکم اومد طرفم . آخ مغزم جابجا شد که:/(ایندفعه کت نبود نجاتت بده نه؟:))) مرور از قسمت 2 فصل 1حباب ساز)

باید از شانسم استفاده کنم:!!Lucky charm

چی؟؟؟0__0 یه تفنگ آپاش؟0__0(یعنی من کشته مرده ی شانسشم:/)

بدون اینکه به جایی نگاه کنم و از فکرم استفاده کنم به سمتش حمله کردم و آتیشایی که بهم پرتاب میکرد رو خآموش میکردم...گاهی وقت ها هم آب های قدرت مندی پرتآب میکرد ولی میتونستم از گلوله های آبش بر بیام

یهو صدای گوشوارم اومد...وای فقط 2 دیقه فرصت دارم!!!

چشمم افتاد به گل سر سیاه یا شایدم خاکستریش...من این گل سر رو کجا دیده بودم؟...؟

چشام شد اندازه توپ بیسبال و بلند گفتم:خآنمه بروان؟؟؟0-0

با خشم بهم آتیش پرتاب کرد و گفت:اسم من Avatar !!![آواتار است]

اینقدر این کار رو یهویی انجام داد که نتونستم یویوم رو بچرخونم.خدآیآ الانه که جزغاله بشم!!!

کت زود اومد کشیدم اونطرف و با چوبش خودمونو از اونجا دور کرد.

_حآلت خوبه بآنوی من؟

-آره خوبم...ممنون نجاتم دادی

صدای گوشوارم دوباره درومد...وای الانه که به حال عادی تبدیل بشم...

_ببخشید کت من باید برم و خواسم یویوم رو پرتاب کنم که بازو هامو با دستش گرفت.

-لیدی باگ لطفا بگو کی هستی؟(تو این اوضاع هم وقت گیر آوردی؟:/)

_کت الان وقتش نیست. باید برم.

-تا نگی نمیذارم بری(عجب:/)

خدایا چیکار کنم ؟...فقط چند ثانیه دیگه وقت داشتم...

همش سعی میکردم بازو هامو از زیر دستاش در بیارم ولی اون خیلی محکم و سفت نگهشون داشته بود...





برای بعدی هر چقدر نظرات بیشتر باشه زودتر و طولانی تر میذارم:)







نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 19 اسفند 1396 12:37 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30