.: اعلامیه :.

پلیس های وب : ☆ƒereรɦŧe☆ / پریسا / * Sara */✨Night✨ ____ویدیوگذار : ❊ Ŕ♡SƐ ❊_____((نیازمند به پلیس))


miraculous ladybug - تو کی هستی قسمت 29 و 30

تو کی هستی قسمت 29 و 30

یکشنبه 13 اسفند 1396 09:46 ب.ظ

نویسنده:
♥ ♥ Armita ♥ ♥
موضوع: داستان تو کی هستی؟ |

همونطور که قول داده بودم دو قسمت گذاشتم:)

***مارینت***

داشتم از خجالت میمردم و مطمئن بودم لپام قرمز شده.الانم بیشتر تشنم شد.زود شلوار صورتیم رو با بلوزم پوشیدم و درو آروم باز کردم و رفتم بیرون به راهرو که رسیدم سرک کشیدم ببینم هنوز ادرین اونجا وایستاده یا نه که دیدم خداوشکر رفته.

بقیه پله هارو دیویدم و بلخره رسیدم به قسمت بوفه که یه آبسرد کن بود.آبمو زود خوردم و دوباره برگشتم اتاق.آب سرد باعث شده بود یکم از حرارت صورتم رو کم کنه.

ساعت رو نگاه کردم که فکم افتاد کف پام : 3:35

بتو رو کشیدم روم ولی اصلا خوابم نمیبرد.وقتی یادش میوفتاد از خجالت بخار میشدم و سعود میکردم به ادمسفر و بعد از تراکم به صورت باران به تخت میریختم(جان؟:/)

نمی دونم چقدر گذاشت و چقدر  فکر کردم که بالاخره خوابم برد.

________________________________________________________________________

-مارینتتتتتتتتتتت.

یه نفر با داد صدام کرد و پشت سرش یه بالش کوبیده شد رو کلم(دوستان ارادت خیلی زیادی دارن:/)

+املی اینو ولش کن مارینت همیشه خابالوئه.بیا وسایلامونو جمع کنیم بریم نهار.

-همیشه؟!هوففف.باشه بریم.

بعد از چند دیقه صدای بسته شدن در اومد.

اخیششش راحت شدم.یکم گذشت .داشتم حرفای الیا رو تجزیه میکردم که یهو  رسیدم به اونجا که گفت:بیا بریم نهار...بیا بریم نهار...بیا بری..

با جیغ از تخت پریدم و به ساعت نگاه کردم.بازم خواب موندممم(کار همیشگیته-___-)12:23

 زود یه لباس مناسب پوشیدم و موهامو دو طرفه بستم و رفتم پایین.

وسط راه بودم که یاد ادرین افتادم.حالا با چه رویی برم؟؟؟(بچم از خجالت وزن کم کرد-__-)

یهو به خودم جرات دادم و گفتم:من میتونم.من میتونم.(آره تو میتونی مثل اون موقعی که میخواستی کادوی ادرین رو بدی:|{مروری از فصل 1 قسمت 2})

با سرعت از پله ها اومدم پایین ولی وسط راه بازم وایستادم و با ناله گفتم:من نمی تونممم

آقای بروان داشت از پله ها بالا میمومد تا منو دید با تعجب پرسید:عه مارینت دوپان چنگ تو اینجا چیکار میکنی؟

_ا..اممم.آمم.آها الان میرم.و یه لبخند گشاد اومد رو لبم.

یجوری نگام کرد که من تصمیم گرفتم برم تست هوش بدم:/.یعنی اینقدر وعضم خراب بود؟:/

_ههه آره دیگه....هه هه من دیگه میرم. و از کنارش رد شدم

از نگهبان اونجا پرسیدم کجان که فهمیدم تو محوطه ی هتل نشستن.رفتم سر میز گروهم نشستم و به همه صبح بگیر گفتم.ادرین هم جوابم رو با یه لبخند ملیح داد و اصلا به روم نیورد

منم از خداخواسته نشستم غذامو خوردم که استیک بود .البته واسم یه ذره هم شیرینی فرانسوی گذاشته بودن بابت صبحانه(از بس که می خوابی باید نهار و صبحانه ات رو یکی کنن-___-)

اقای بروان:دانش اموزان عزیز بعد از خوردن نهارتون .سایلتون رو داخل ون بذارید.سریع کاراتونو انجام بدید می خوایم حرکت کنیم.

منو الیا و املی زود خوردیم و رفتیم بالا.پسرا هم با تعجب به ظرف خالی ما نگاه کردن.

وسایلا اینقدر زیاد بود که داشتیم وقت کم میاوردیم.

بالاخره تموم شد و چند تا خدمه اومدن و وسایلمون رو بردن پایین.

همه ی بچه ها جمع بودن و داشتن سوار ونشون میشدن که یهو این کلویی از اون دور دوید و پرید بغل ادرین و لپش رو بوس کرد و با اون صدای سوسکیش گفت:ادریننن.من می خوام بیام ون شما.

داشتم از عصبانیت میترکیدم(خدا اون روز رو نیاره که کلویی تنها دست مارینت گیر بیوفته که اونوقت باید بریم خرما بخریم-.-)

*اِاِاِممم....کلویی تو ون ما جا نیست.

کلویی:اشکال نداره مارینت میره اونیکی ون .

(یکی مارینت رو بگیره تا کلویی رو نکشته و مارو شاد نکرده:/)

خانم بروان از دور امد و گفت:نمیشه خانم کلویی برژوا همه باید پیش هم گروهی هاشون بشینن.

نمی دونم چه قرار گذاشته بودن که الیا خانم املی رو هول داد سمت دنیل و خودش هم نشست پیش نینو.

این الان یعنی چی هااا؟ یکی با رسم شکل توضیح بده با تشکر.-___-

ادرین یهو دستمو گرفت و دنباله خودش کشوند و نشوندم رو صندلی و خودش هم کنارم نشست و یه لبخند زد که تا مغز استخونم خجالت کشیدم.

***ادرین***

دیشب بعد از کلی فکر کردن فهمیدم چرا رفتار مارینت اونقدر تغییر کرده(خسته نباشی دلاوررر)

می خواستم باهاش حرف بزنم و جبران کنم(جانمممم؟چه پرو تشریف داریدO_o) این فرصت هم برام پیش اومد.

_امممم...مارینت... می خواستم....می خواستم باهات صحبت کنم.

***مارینت***

داشتم از خجالت میمردم و مطمئن بودم لپام قرمز شده.الانم بیشتر تشنم شد.زود شلوار صورتیم رو با بلوزم پوشیدم و درو آروم باز کردم و رفتم بیرون به راهرو که رسیدم سرک کشیدم ببینم هنوز ادرین اونجا وایستاده یا نه که دیدم خداوشکر رفته.

بقیه پله هارو دیویدم و بلخره رسیدم به قسمت بوفه که یه آبسرد کن بود.آبمو زود خوردم و دوباره برگشتم اتاق.آب سرد باعث شده بود یکم از حرارت صورتم رو کم کنه.

ساعت رو نگاه کردم که فکم افتاد کف پام : 3:35

بتو رو کشیدم روم ولی اصلا خوابم نمیبرد.وقتی یادش میوفتاد از خجالت بخار میشدم و سعود میکردم به ادمسفر و بعد از تراکم به صورت باران به تخت میریختم(جان؟:/)

نمی دونم چقدر گذاشت و چقدر  فکر کردم که بالاخره خوابم برد.

________________________________________________________________________

-مارینتتتتتتتتتتت.

یه نفر با داد صدام کرد و پشت سرش یه بالش کوبیده شد رو کلم(دوستاش خیلی مهربونن.خیلییی:/)

+املی اینو ولش کن مارینت همیشه خابالوئه.بیا وسایلامونو جمع کنیم بریم نهار.

-هوففف.باشه بریم.

بعد از چند دیقه صدای بسته شدن در اومد.

اخیششش راحت شدم.یکم گذشت .داشتم حرفای الیا رو تجزیه میکردم که یهو  رسیدم به اونجا که گفت:بیا بریم نهار...بیا بریم نهار...بیا بری..

با جیغ از تخت پریدم و به ساعت نگاه کردم.بازم خواب موندممم(کار همیشگیته-___-)12:23

 زود یه لباس مناسب پوشیدم و موهامو خرگوشی بستم و رفتم پایین.

وسط راه بودم که یاد ادرین افتادم.حالا با چه رویی برم؟؟؟(بچم از خجالت وزن کم کرد-__-)

یهو به خودم جرات دادم و گفتم:من میتونم.من میتونم.(آره تو میتونی مثل اون موقعی که میخواستی کادوی ادرین رو بدی:|)

با سرعت از پله ها اومدم پایین ولی وسط راه بازم وایستادم و با ناله گفتم:من نمی تونممم

آقایبروان داشت از پله ها بالا میمومد تا منو دید با تعجب پرسید:عه مارینت دوپان چنگ تو اینجا چیکار میکنی؟

_ا..اممم.آمم.آها الان میرم.و یه لبخند گشاد اومد رو لبم.




برای بعدی.....

امممم.........2 نظر:)






عه اِشتِب شُد 20 نَظر:))





نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 15 اسفند 1396 02:56 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30