.: اعلامیه :.

پلیس های وب : ☆ƒereรɦŧe☆ / پریسا / * Sara */✨Night✨ ____ویدیوگذار : ❊ Ŕ♡SƐ ❊_____((نیازمند به پلیس))


miraculous ladybug - راه سرنوشت (قسمت۱۷)+زیادش کردم

راه سرنوشت (قسمت۱۷)+زیادش کردم

جمعه 11 اسفند 1396 10:20 ب.ظ

نویسنده:
پریسا و پریا
امیدوارم خوشتون بیاد
برید ادامه...

.
.
از زبان انیکا:
رو به ناتالی کردم و بهش گفتم: تو مارینت رو دوست داری؟
با من من و رفتاری عصبی گفت : نه..نه..ک..کی.اینو..گفته؟
رو به نقاشی های توی دفترش کردم و گفتم: این...
نگران تر شد و گفت: نه..نه..خب..اکه..راستش رو بخوای..اره.. من از مارینت خوشم میومد..اما..الان...
حرفش رو قطع کردم و گفتم: ناراحت نیستی که اون با ادرین میگرده؟
& نه..نه..ناراحت نیستم چون که میدونم اون از من خوشش نمیاد ...
$ از کجا اینقدر مطمئنی؟ شایدم اینطور نباشه...
با شک و تردید گفت: نمیدونم
$ خوب چرا اونو به یه رستوان...چه میدونم یه کافه چیزی دعوت نمیکنی؟
& اگه..قبول ..نکنه..چی؟
$قبول میکنه مگه..نگفتی که دختر مهربونیه؟
& تا حالا به انجام این کار فکر نکرده بودم..
ولی شاید بشه امتحانش کرد

یک ربع بعد:
یک ربع گذشت مارینت و ادرین و دوستاش از کلاس بیرون رفتن منم رو به ناتالی کردم و بهش گفتم : ببینم چیکار میکنی..خدافظ فردا میبینمت
& خدافظ
به جای اینکه برم خونه یک جایی نزدیک کلاس قائم شدم
ناتالین هنوز توی کلاس بود...که مارینت برگشت به کلاس....
رفتم و پشت در وایسادم...(اوا در گوشی وایسادن زشته°-°)
بعد چند دقیقه..دیدم..ادرین..داره به اون سمت میاد..
زود رفتم و قائم شده

از زبان مارینت:

& سلام مارینت..چ..چرا برگشتی؟
* سلام..یادم رفته بود کتابم رو بردارم 
و کتابم از روی میز برداشتم و خواستم برم که...ناتالین گفت:
& م..مارینت..میشه..لطفا..چند..دقیقه..وقتت رو..ب..بگیرم؟
* چ..چیزی شده ناتالین؟
& ف..فقط..میخواستم.‌بگم..که..موافقی ..که...که ..با من.. به ..کافه..بیای؟
چیییییییی؟ ناتالین الان چی گفت؟ حالا چیکار کنم..باید یه بهونه ای بیارم
* ا..اخه..اخه...من..امروز..خیلی کار دارم..و
در همین موقع به چهرش نگاه کردم که ناراحت بود و انگار با این حرفم غصه دار ترم شد..نمیخوام فرد دیگه..ای رو اکوماتیزی ببینم..برای همین تصمیم گرفتم قبول کنم ولی نمیخوام ادرین این ماجرا رو بدونه...
* خ..خیلی خوب باشه ناتالین..
حرفم تموم نشده بود که گفت: ساعت چند..وقت داری؟
* خ..خوب..نمیدونم
& ساعت ۵ چطوره؟
با شک و تردید گفتم: خ..خوبه...خوبه..پس ساعت پنج میبینمت

از زبان راوی یعنی خودم دیگه-__-:

الیا و نینو و ادرین مشغول گفت و گو بودن که..
الیا گفت: بچه ها فکر نمیکنید مارینت دیر کرده؟
نینو:ا..اره..دیر..کرده
الیا: من میرم دنبالش
ادرین: صبر کن الیا من میرم
انیکا جلوی در داشت حرف های مارینت و ناتالی رو گوش میداد که دید ادرین داره میاد برای همین دوباره رفت و پشت دیوار قائم شد..

از زبان ادرین:

مارینت..دیر..کرده..بهتره..برم..دنبالش..شاید.اتفاقی..براش افتاده باشه...
به در نزدیک شدم و خواستم در رو باز کنم ولی با شنیدن جمله ای تصمیم گرفتم همونجا پشت در وایسم
جمله ی "موافقی که با هم به کافه بریم..."
چطور ممکنه..ناتالین!..هنوزم..فکر..نمیکردم..هنوزم ..مارینت ..رو..دوست..داشته..باشه
میخوام بدونم که مارینت چه جوابی بهش میده...
"اخه..اخه...خیلی خوب باشه ناتالین"
چییی مارینت چطور اینو میگی؟
شایدم..نه..مارینت،لیدی باگه کار اشتباهی نمیکنه بعد نظرم عوض شد و با خودم گفتم:نمیزارم اینطوری بشه
وقتی به خودم اومدم که مارینت خدافظی کرد و خواست از کلاس بیرون بیاد..سریع پایین رفتم و پیش الیا و نینو وایسادم با اینکه چهرم کمی ناراحت بود بهم زل زده بودند..
نینو:چیزی شده ادرین؟
- نه..نه.خوبم مارینت هم الان میاد
در همین موقع مارینت هم اومد پیشمون
* خوب بریم بچه ها؟
بریم
(ذهن انیکا : خیلی خوبه خودم میخواستم به ادرین بگم که مارینت به ناتالی میره بیرون ولی خودش زحمت کشید و اون کارو کرد)
از زبان مارینت:
میتونستم تو چهره ادرین ناراحتی رو ببینم..یعنی چه اتفدقی افتاده؟ حتی الیا و نینو هم تعجب کردن..
الیا و نینو گفتن که میخوان برن جایی و خدافظی کردن و رفتن وقتی که تنها شدیم...ادرین ازم خواست که به پارک بریم وقتی به پارک رفتیم رو به من کرد و گفت:
- مارینت میتونم یه سوال ازت بپرسم؟
* ب..بپرس
- راستشو بهم میگی؟
*خب سوالت چیه؟
- تو..تو..ناتالین..رو..دوست..داری؟
* این چه سوالی هست که میپرسی؟ معلومه که نه
- حتی اگه اون تو رو به جایی دعوت کنه؟
با این سوالاش دیگه دارم شک میکنم..این چه سوالایی هست که میپرسه؟
اخمی کرد و گفت: مارینت هنوزم منتظر جوابشم
* نه..اینطور نیست..
بعدا میبینمت ادرین و با صورتی نگران از اونجا دور شدم
تیکی:چرا به ادرین دروغ گفتی مارینت؟
* تیکی نمیتونستم راستشو بهش بگم اگه میگفتم فکر میکرد که منم ناتالین رو دوست دارم..ولی..اینطور نیست من از ناتالین خوشم نمیاد..
تیکی:ولی الان هم باعث ناراحتی ادرین شدی..
* نمیدونم تیکی احساس میکنم حالم خوب نیست بیا بریم خونه...وقتی به خونه رفتیم خودم رو روی تختم انداختم و تموم فکرم دنبال ادرین بود..نباید پیشنهاد ناتالین رو قبول میکردم
تیکی: تو که نمیخواستی اون اکوماتیز بشه میخواستی؟
*معلومه که نه...
از خستگی و ناراحتی خوابم برد
.
.
.
وقتی از خواب بلند شدم فهمیدم ساعت چهار و نیمه برای اینکه دیرم نشه زود حاضر شدم تا برم ولی هنوز ته دلم نگران و غمگین بودم
از زبان ادرین:
فکر نمیکردم مارینت بهم دروغ بگه..
پلگ:شاید این کارش دلیلی داشته..
- نمیدونم
پلگ :حالا میخوای چیکار کنی؟
-میخوام اونا رو تعقیب کنم
پلگ:چرا؟
- باید مراقب مارینت باشم
.
.
.
ساعت  یک ربع به پنج
-اوه نه پلگ دیر شده زود باش تبدیلم کن..
.
.
.
.
انچه در قسمت بعد خواهید خواند:
از زبان مارینت:
سریع اومدم خونه و رفتم اتاقم..رفتم توی بالکنم با فکر کردن به اتفاق هایی که توی کافه افتاد بغضم گرفت و گریه کردم...
.
.
.
نظرررر
.
.
.
اها یادم رفت بگم برای مسابقه استعداد ها اهنگ پیشنهاد بدین:
یکی برای کلویی
یکی برای انیکا
یکی برای مارینت



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 11 اسفند 1396 10:25 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30