.: اعلامیه :.

پلیس های وب : ☆ƒereรɦŧe☆ / پریسا / * Sara */✨Night✨ ____ویدیوگذار : ❊ Ŕ♡SƐ ❊_____((نیازمند به پلیس))


miraculous ladybug - تو کی هستی قسمت 22و23 و 24(درستش کردم:/)

تو کی هستی قسمت 22و23 و 24(درستش کردم:/)

جمعه 11 اسفند 1396 07:30 ب.ظ

نویسنده:
♥ ♥ Armita ♥ ♥
موضوع: داستان تو کی هستی؟ |

دیدید چی شد؟:/از قسمت 21 پریدم قسمت 23:/خخوب الان درستش کردم برید بخونید و ببخشید:))):/

ببخشید دیر گذاشتم

برید ادامه:)

***ادرین***

خدای من چی میدیم؟!صلیب؟!!اصلا باورم نمیشد...مارینت رو از جا کندم و کشیدمش از کلبه بیرون...

برگشتم به صورتش که حالا مثل گچ شده بود نگاه کردم و گفتم:باید خیلی زود از اینجا بریم...اینجا دیگه جای موندن نیست...

مارینت که انگار هنوز تو شک بود حرفی نزد و فقط دنبال من میدویید.

***مارینت***

هنوز تو بهت بودم...باورم نمیشد اونجا یه صلیب برعکس باشه.

اصلا حواسم نبود که ادرین داره منو به کجا میکشون...حتی حواسم به درد دستم که تو دست ادرین بود و داشت له میشد هم نبود...

یهو وایستادیم.جلوی پرتگاه...... همون سخره که ازش افتاده بودیم....

یهو ادرین غیر منتظره گفت:بیا روشونم و برو بالا!

پآهام رو گذاشتم رو شونش و دستم رو گرفتم به سنگ های بالا.با تمام قدرتم خودمو کشیدم بالا اما حتی یه سانت هم حرکت نکردم(زحمت کشیدی:/)

***ادرین***

مارینت پاهاش از رو شونم برداشته شد و به نوک پرتگاه چسبید.خیلی داشت تلاش میکرد دستش خودشو بکشه بالا ولی زورش نمیرسید.اگه تبدیل به کت نوار میشدم میتونستم مارینت و خودمو راحت از اینجا خلاص کنم.

تو فکر بودم که یهو مارینت افتاد روم(من میدونم اینا سالم از اینجا بیرون نمیرن:|)

صورتش دقیقا جلوی صورتم بودم.عجب وضعیتی بودا.صدای قلبم رو به وضوح میشنیدم

***مارینت***

واییی نههه ابروم رفت

حالا چیکار کنم؟؟!!(سوسک کش رو بیار بزن تو صورت ادرین-___-...چه ربطی داشت؟:|)

قشنگ داغی گونه هام رو احساس میکردم پس یعنی الان لپام قرمزه شدیدددد.

همینجوری که داشتم نگاش میکردم لبام خود به خود مثل پیتزا کش اومد ...بازم  کش اومد .بازم  بازم بازم...(لباش کش لقمه شد:|)

یهو خودمو کنترل کردم مبادا لبم از وسط جر بخوره و پاره بشه:|(افرین به توعه روشن فکر-___-)

ادرین با تعجب و خجالت نگام میکرد نگام رو که دید یه لبخنده خیلی خیلی مصنوعی زد(مثل اون لبخندی که تو فصل دو توی یه قسمتی که وقتی که به مارینت پیشنهاد داد برسونتش و مارینت چرت پرت گفت:|)

برای اینکه بیشتر از این اون لبخند رو اعصاب رو نبینم زود بلند شدم (عافرین فرزندم:/)

ادرین هم بلند شد و گفت:میتونی بازم بری بالا؟(بهتره بپزسه میتونی بعد از اینکه رفتی بالا دوباره نیوفتی؟:/)

سرمو تکون دادم و گفت:اوهوم میتونم

دستاشو قلاب کرد و منم بازم رفتم رو دستش.زیاد فرصت نداشتیم یا باید تا نیم ساعت دیگه از اینجا خلاص میشدیم یا باید عذاب اون کلبه ی وحشتناک رو تحمل میکردی...

پاهامو گذاشتم رو شونش...هوا داشت رو به غروب میرفت و تا ناپدید شدن خورشید چیزی نمونده بود وقطعا بعد خورشید اون صلیب هم صاف میشد و دوباره...اصلا نمی خواستم بهش فکر.در واقع عذاب میکشیدم. سعی کردم به چیزای خوب فکرکنم به الیا و نینو فکر میکردم که موقعه ی رفتن حواسشون به جای خالی ما هست.اگه حواسشون نباشه؟!؟....این فکر هم عذابم میداد.تمام فکرای مثبتم داشت به منفی تبدیل میشد و اینا اثرای اون صلیب بود که داشت کم کم برعکس میشد...!

دستم رو به پرتگاه محکم کردم.مثل لیدی باگ از بیشترین نیروم استفاده کردم جوری که خودمم باورم نمیشد اینقدر قدرت داشته باشم!داشتم موفق میشدم و خودمو میکشیدم بالا.این واقعا عالیهههه

نمی دونم چی شد ولی احساس کردم کل توناییم از بین رفت.انگار دستام فلج شد.تمام تمام نیروم!هیچی واسم باقی نموند.دستام ول شد و دوباره افتادم به سمت پایین.مثل یه جسم بی قدرت.اما ایندفع نیوفتادم زمین .دستای ادرین دور کمرم حلقه شد و جلوی افتادنم رو گرفت.آوردم گذاشت زمین.

خوب میدونستم...خوب میدونستم چرا یهو اینجوری شد.یعنی اصلا دلیل دیگه ای هم نداشت که من وقتی داشتم موفق میشدم یهو نیروم تحلیل بره و همه ی اینا تقصیر اون کلبه و اون صلیبه.

زمزمه کردم:و...و این یعنی ما تا اخر عمرمون تا وقتی اون کلبه بخواد اینجا زندانی هستیم و قطره های اشکم از گونه هام سر خورد.

ادرین متعجب شد.نمی تونست تکون بخوره .چشمام داش سیاهی میرفت.

ادرین از شک درومد و اومد طرفم و گرفتم تا نیوفتم زمین.نشوندم زمین و سرم رو گرفت تو بغلش و نزدیک گوشم گفت:بالاخره یه راهی پیدا میشه و اون راه هویت....ادامه نداد.منم حوصله فکرکردن به حرفش رو نداشتم و همونجور به گریه کردنم ادامه دادم.دیگه حتی حرفاش هم بهم امید  نمیداد

________قسمت 23________

***ادرین***

مارینت اینقدر تو بغلم گریه کرد که خوابش.بلک از ژاکتم درومد و در حال که پنیرش دستش بود گفت:ادرین برنامت چیه؟می خوای چیکار کنی؟

 خودمم واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم.برعکس بقیه مواقع که آرامش داشتم الان فکرم خیلی مشغول بود.سوز بدی اومد که به خودم لرزیدم.حداقل نمی تونستیم بریم توی اون کلبه.یاد مارینت افتادم.سریع ملافه رو کشیدم روش تا مریض نشه.جز این کار،کار دیگه ای نمیتونستم بکنم.

_بلک اخه من باید چیکار کنم.من که نمی تونم به کت نوار تبدیل شم اونوقت هویتم فاش میشه...

بلک خواست جواب بده که مارینت یه تکون خورد و انگار که داشت تو خواب هذیون میگفت:تیکی...ما تا ابد اینجا گیر افتادیم من چجوری باید تب....دیگه چیزی نگفت

داشت با کی حرف میزد؟؟!!تیکی کیه ؟اون چجوری باید چی؟

داشتم دیوونه میشدم.کاش الان لیدی باگ بود و میومد نجاتمون میداد ولی...حیف اون الان تو پاریسه.(اَلآن تو بَغلِت خوآبیده:/)

اینقدر فکر کردم که نمی دونم چجوری و کی خوابم برد

***مارینت***

با احساس اینکه یه چیزی داره روم سنگینی میکنه بیدار شدم.چشمامو که باز کردم کم مونده بود قلبم بیوفته تو حلقم(عه؟؟از کی تاحالا از پایین یه چیز میوفته بالا؟؟؟!0___0)

زود خودمو از زیر ادرین کشیدم بیرون.

باید یکاری میکردم...خدایا الان کار درست چی بود .من باید تبدیل میشدم؟؟؟الان که ادرین خوابه ولی اگه بیدار شه منو جای لیدی باگ ببینیه میفهمه.

بیخیال اینا تکونش دادم که چشماشو باز کرد و بیدار شد

ادرین تکونی خورد و چشماشو باز کرد.

_صبح بخیر مارینت

-صبح تو هم بخیر

خیلی عجیب بود که دیشب کابوس ندیده بود !چطور ممکن بود؟

صدای ادرین منو از فکر بیرون آورد:وایییی...فهمیدم!فهمیدم! مارینت عاشقتم!مارینت من یه فکری به ذهنم رسید(الان از خوشحالی یه چیز گفت شما دل خوش نکنید به این بی بخار-___-)

***الیا***

اون شب به دستور آقای بروان همه گروها برای حفظ امنیت توی یه چادر خوابیدن.اصلا نتونستم بخوابم.همش به ادرین و مارینت فکر میکردم که صدای گوشیم اومد

__________

***ادرین***

از خوشحالی نمی دوستم باید چیکار کنم.اه چرا به فکرم نرسید؟؟(چی به فکرت نرسید؟چرا کسی با من هماهنگ نکرد؟ماجرا چیه؟:/)

سریع دویدم سمت کیفم و وسط راه سه بار تلو تلو خوردم و نزدیک بودم کله ملق شم.

کیفمو گشتم که بالاخره پیداش کردم .درش آوردم که نگام افتاد سمت مارینت که خشکش زده بودم. رفتم سمتش که یهو از خوشحالی جیغ بلندی کشید و شروع کرد به بالا و پایین پریدن.

اومدم پیشم نشست.

از خوشحالی و هیجان گوشیم تو دستم میلرزید ولی تا صفحه ی گوشی رو دیدم ....

***مارینت***

داشتم با شوق و ذوق صورت ادرین رو میدیدم.الان بیشتر از هر موقعی دوسش داشتم.اون واقعا باهوش بود.یهو قیافه ی ادرین یه پوکر فیس به تمام معنا شد:/.صورتم رو آوردم پایین که با دیدن صفحه ی گوشی فکر کنم قیافه ی من  بدتر شد.شارژ داشت ولی...فقط 10 % بود و بدتر از اون....

_ اونججاااا آنتننن نمی دادددددد!!!! ( زکی-___-هوشت رو برم من ادری جان)

داشت اشکام میرخت دیگه.اخه چرا ما اینقدر بدبختیم؟؟!!!(چرا؟T___T)

یهو دستم کشیده شد.

_مارینت زود کیفتو بردار باید بریم به...

 ادامه نداد.نمی دونم چه اعتمادی نسبت بهش داشتم که زود به حرفش گوش کردم و رفتم کیف اون رو هم آوردم و دویدم سمتش که عقب نمونم اخه داشت به سمت جلو میرفت.

وقتی رسیدم بهش هر دوشو از دستم گرفت.

تحمل نکردم و پرسیدم:آدرین کجا میریم؟؟؟

*یجا که این گوشی انتن بده.

اینقدر ذوق کردم که داشتم منفجر میشدم(وا؟مگه ادم از ذوق کردن منفجر میشه؟-___-)

همینجور داشتیم میرفتیم جلو ولی حتی یه دونه هم آنتن نمیداد(اخه پایین پرتگاه هم مگه انتن هست؟:/یکی با رسم شکل به اینا توضیح بده:/)

کاملا نا امید داشتیم میرفتیم.انگار هردومون فهمیده بودیم که اینجا گیر افتادیم.

افتادم زمین  ادرین هم نشست و گوشیو پرت کرد زمین.

به حالت جنینی خودمو جمع کردم و به زمین خیره شدم.دیگه حتی اشکمم در نمیومد .درواقع دیگه اشکی برام باقی نمونده بود.

ادرین هم دستاشو گذاشت رو موهای نا مرتبش و به بالا نگاه کرد.

حدود نیم ساعت به همین حالت بودم و هوا داشت کم کم روشن میشد و یه جورایی گرگ و میش شده بود.

چشمم افتاد به گوشیه ادرین که خاکی شده بود.یه لحظه فکر کردم چشام درست نمیبینه.

رفتم سمتش و برش داشتم و با دقت نگاش میکردم

با لکنت گفتم:آ...آدر..آدرین گوشیت انتن می...میده!گوشیت آنتن میده!

تا اینو گفتم از جاش پرید و اومد به سمتم و گوشیو از دستم گرفت و داد زد :آفرین مارینتتت

فوری بهش گفتم که شماره ی الیا رو بگیره و اونم بدون حرف مشغول شماره گرفتن شد و گذاشت رو بلندگو.

+یه بوق...دو بوق...سه بوق...4 بوق...

نکنه گوشیش خاموش باشه.

تا وقتی که اون کلبه بخواد ما همه ی امیدمون باید از بین بره-__-

یهو صدای مضطرب الیا که کمی هم بلند بود تو گوشم پیچید:ادرینننن.مارینت شماییید؟بگید الان کوجاییید؟(معرفی میکنم شاعر الیا سرز:/)

ادرین هول که معلوم بود از خوشحالیه شروع به توضیح مکانمون کرد اما الیا همش میگفت صدامون ضعیفه و تیکه تیکه میاد

***الیا***

از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم.ادرین بود که زنگ زده بود.

داشت توضیح میداد اما حتی یه کلمه هم نمی فهمیدم

-ما....تو...پا...گا...یم..همونجا ....ک..یدون...پ......ل ه..ت

_چی گفتی ادرین؟

-ما تو....پایین..پر...اه....زیر....پل

یکم فکر کردم.چی میگفتن اخه(دسته جمعی خنگید:|)یهو بلند گفتم:آهااا باشه باشه الان همه رو خبر میک...

جمله ام کامل نشده بود که یهو قطع شد

زنگ زدم که گفت:مشترک مورد نظر شما خاموش میباشد.

اه فکر کنم شارژشون تموم شده.

برگشتم سمت املی و تکونش دادم:املی املی بلند شو.ادرین و مارینت زنگ زدن.

چشماشو نیمه باز کرد گفت:بخواب بابا.خستم.

بعد از چند دیقه یهو بلند گفت :چییییی؟؟؟؟

و با صداش نینو و دنیل از جا پریدن

***ادرین***

نمی دونستم از خوشحالی چیکار کنم.بدون فکر دویدم سمت مارینت و محکم بغلش کردم وشروع به چرخنوندش کردم.

اینقدر خوشحال بودم که نمی دونستم دارم چیکار میکنم..

اونم از خوشحالی جیغ می زد.بالاخره از اینجا میرفتیم.




نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 11 اسفند 1396 06:52 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30