miraculous ladybug - قلعه زیر دریاها قسمت34

قلعه زیر دریاها قسمت34

پنجشنبه 26 بهمن 1396 12:34 ب.ظ

نویسنده: ✨Night✨
موضوع: داستان قلعه زیر دریاها |
ببخشید دیر شد اینترنت نداشتم



از زبان مارینت:
در حالی که داشت از عکسش ذوق میکرد من چشمام بسته شد و فرتتتتتت دیگه نفهمیدم چی شد:|||

از زبان ادرین:
داشتم همینطور ذوق میکردم و مارینت لبخند میزد و تایید میکرد که احساس کردم(چون اگه یادتون باشه خیلی نزدیک هم نشسته بودن و کنار هم بودن)سرش افتاد رو شونم.لبخند زدم انگار از وقتی که اومده بودیم اردو  بیشتر به دلم مینشست
بغلش کردم و به سمت کلبه حرکت کردم
درو بی سروصدا باز کردم تا آلیا از خواب نپره و  شر نشه:/
گذاشتمش رو تخت و خودم افتادم رو تخت چون وااااقعا خوابم میومد
چشمای منم بسته شد...

از زبان مارینت:
صبح


اه.....چرا سرم گیج میره؟چشمامو باز کردم و لبخند ادرین رو جلوی چشمم دیدم و خواستم لبخند بزنم ولی با مرور خاطرات دیشب خجالت سراغم اومد و صورتم رو با بالشتم پنهون کردم
خب من دو رو داشتم:روی منفی نگر و مثبت نگر:/
روی مثبت:مارینت برای چی خجالت؟خود ادرین خواست الان هم که ازت طلبکار نیست پس بلند شو تا امروز رو از دست ندی
روی منفی نگرم شروع به سخنرانی کرد
روی منفی-____-: واقعا مارینت؟واقعا؟؟؟؟؟ینی باید اونقدررر پررو باشی که بزاری ادرین تورو بیاره تو تخت خوابت؟مگه تو پا نداری آخه؟چجوری میخوای تو چشاش نگاه کنی و حرف بزنی؟؟؟؟
و با هجوم این افکار منفی سرمو بیشتر تو بالشتم فرو کردم
*هی......مارینت بیدار شو دیگه وقت قایق سواریه!به من گفتن بیدارت کنم
من جوابم رو با یع سری ناله ها و حرف های نامفهوم و آروم دادم://////
*چی شده؟تو که خوب بودی مریض شدی؟
-نه...
دیگه روی مثبت نگرم مرد:/
فوت کرد-_-
ب دیار باقی شتافت-____-
ب رحمت ایزدی پیوست-___________________-
سعی کردم بهش بفهمونم که فعلا نمیتونم بخاطر دیشب باهاش رودررو بشم
*خب پس برای چی دپرس شدی؟:/
-نهه...من دپرس نیستم......میدونی.......از دیشب یخورده.....دیشب یعنی.........اون ک
ه.......اون وقتی که....من....خب یکمی.....خ...خوابم برد.....و....و.....و تو......
دیگه نتونستم.این همه توانم بود-__________-
منتظر عکس العمل بودم
خنده ی دلنشینی کرد:فقط همین؟فکر کردم چی شده این که مشکلی نیست پس دوستا برای چی ساخته شدن؟خب معلومه برای این که اگه یه دوستی خوابش برد اون یکی بغلش کنه و ببردش تو تختش......
از خجالت سرخ شدم
-آدرین!
*باشه باشه شوخی کردم ولی واقعا میگم هیچ مشکلی نیس پاشو
صورتمو از تو بالشت دراوردم ولی پشتمو بهش کردم
-م...ممنون
منتظر جواب بودم...
اون گونم رو بوسید و گفت:قابلی نداشت
و صدای پاهاش اومد که رفت
وات؟⊙⊙
وات جاست هپند؟:/
آرامشتو حفظ کن......هوف:/
ای ام این کما*.*
تصمیم گرفتم سعی کنم دوباره بخوابم.....سکوت کامل برقرار بود و داشت خوابم میگرفت
ولی یهو با یه صدایی که شبیه بهم خوردن موج به صخره ها بود ولی خیلی بلند تر از خواب پریدم
بعد صدای جیغ و داد همکلاسی هام رو شنیدم
چی شده بود؟
طی یک حرکت آکروباتیک از تخت پریدم پایین و وقتی که درو باز کردم باد شدیدی موهام رو بهم ریخت ولی وقتی با صحنه روبرو شدم..........همه ترس و وحشتم جلوی چشمم بود و اون کسی که همه چیو بهم ریخته بود.....میس اسوان بود!
میس اسوان یک زنی با موهای هشت پا بود0-o
لباساش از لجن درست شده بود و خیلی قدبلند رو آسمون شناور بود
چون زیر پاش یه موج تحت کنترلش بود که اینور اونورش می برد
و اما صورتش-_____-
برعکس اون چیزی که فکر میکردم صورت خیلی خوشگلی داشت ولی خوشگل مهربون نه........صورتت زیبا مغرور با اعتماد به نفس ولی وحشی!
باید سریعتر تبدیل می شدم:تیکی؟
تیکی با تنبلی از تو کیفم بیرون اومد:ها؟
-تبدیلم کن!
=نه:|
-وات؟:/
=الان نمیتونم...باید بری تو......ولش کن فعلا وقت مناسبی نیس
-تیکی تو بیسکوئیت نخوردی حالت خوب نیست
خندید:چرا خیلی هم خوبم این یه دستوره الان نمیتونی تبدیل بشی
-از دستورات تو بدم میاد
و به سمت جمعیت دویدم


از زبان ادرین:
همه چی خوب بود ولی یهو از دریا یه موج شبیه سونامی بلند شد و یه زنی که همش اسم مارینت رو داد میزد به ما حمله ور شد:/
باید یه جای امن برای تبدیل شدن گیر میاوردم
رفتم پشت یه کلبه:پلگ!
@هی هی تند نرو
*چطور؟:/
@من دیگه پنیر نمیخوام الان به یکم زمان و توجه تو نیاز دارم
*مسخره بازی درنیار تا این اکوماتایز دخل همه رو درنیاورده
دست به سینه شد:نچ من نمیتونم تبدیلت کنم نقشه دارم تازشم اون که اکوماتایز نیست اون میس اسوانه که هیییچ ربطی به هاکماث نداره و حدود ده بیست برابر از اون قوی تره پس بهم گوش کن تو نمیتونی راحت شکستش بدی
*از نقشه هات متنفرم
و به سمت بقیه رفتم تا ببینم باید چیکار کنم


از زبان مارینت:
وای میس اسوان(چقدر من گفتم وای:/ ای وای از دلم-___-انگاری خودم باید با دست خودم نابودش کنم-______-)احتمال داره بر ای دو دلیل اومده باشه اینجا:یک کتاب میراکلس و دو اون قرص قلبی شکل!
تا منو دید لبخند شیطانی زد و دست به کمر وایساد: خیلی وقته دنبالت میگردم کجا بودی؟
و بدون اینکه منتظر جواب باشه با تمام قدرتش یه موج رو به سمتم فرستاد
جاخالی دادم ولی اون تسلیم نمیشد  و همینطوری به سمتم موج مرتاب می کرد
بعد یع وردی زیر لبش خوند و دوتا نگهبان از تو دریا اومدن بیرون
اونا با یه سری نیزه افتادن به جونم:/
تا اینکه یه گوشه گیرم آوردن
داشتم راستی راستی فاتحمو میخوندم
که یه نفر دیگه اومد جلوم سبز شد و با یک سپر و یه سلاح نمیدونم چی چی ازم محافظت کرد(الان که عکسشو بزارم همتون میفهمید قضیه چیه)
اون.،..کی بود؟یه قهرمان بومی اینجا؟:/
خب به نظر بومی نبود خیلی


عکسش:
نگهبانا افتادن و اون هم رفت و منو با میس اسوان تنها گذاشت:|
اون حواسش ب من نبود
اون حواسش ب ادرین بود
نه نمیتونستم بزارم بهش آسیب بزنه
اون خواست تا یه موج به سمت ادرین پرتاب کنه ولی من دویدم ادرین رو هل دادم و هردوتامون افتادیم تو دریا
سمتش برگشتم و دیدم که نبود......
نهههههه
تیکی دراومدو درحالی که راحت تو آب نفس میکشید خندید:حالا وقت تبدیل شدنه


تموم:)




نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 بهمن 1396 12:35 ب.ظ