miraculous ladybug - داستان نقاب قسمت ۸

داستان نقاب قسمت ۸

پنجشنبه 19 بهمن 1396 09:49 ب.ظ

نویسنده: ℳarinette
موضوع: داستان نقاب | شخصیت های دیگر |
نمیدونم چرا یهو دپرس شدم .-. فکر کنم الاناس اکوماتیز شم -____- 
برید ادامه و نظر هم یادتون نره 
قسمت بعدی : ۵ نظر 
از کامنت هاتون سپاس گذارم ، میسی از همگی 
از زبون *برلیان * 
که یهو لیدی باگ با یویوش مانع از شلیک اشعه شد ....صورت مونالیزا از خشم قرمز شده بود بنابراین دست از سر من برداشت و رفت سراغ لیدی باگ تا با اون بجنگه 
لیدی باگ هم با ضربه های ماهرانه جوابشو میداد ! اون دختر واقعا شجاعه ! 
نفس عمیقی کشیدم ...خدارو شکر بلایی سرمون نیومد -____- 
صدای کت نوار من رو به خودم اورد ....
کت : زود باشید ! باید بریم قایم شیم ....
الیا : ولی من میخوام برای وبلاگم فیلم بگیرم .....
من : ولی جونمون مهم تره ! 
که یهو صدای افتادن تابلو های موزه ما رو به خودش اورد .....
کت نوار با جدیت گفت : اوضاع خرابه ! باید سریع تر شماها رو از موزه ببرم ....
لیدی باگ داشت مبارزه میکرد ، در واقع هدفش از این مبارزه پرت کردن حواس 
مونالیزا بود و یه فرصت استثنایی برای بیرون رفتن ما از موزه ! 
کت رو به من گفت  : اول الیا رو میبرم و بعد میام تا تورو ببرم ....پشت این ستون  قایم شو ، زودی برمیگردم .....
و بعد چشمکی زد و دست الیا رو گرفت و همزمان هم میدویید و هم چوبش رو میچرخوند ....اخه این بشر چطور میتونه تو شرایط بد و خطرناک هم شیطون باشه !؟ 
نگاه مونالیزا داشت میومد سمت من که سریع پشت ستون قایم شدم و نفسم رو حبس کردم ....از صداهایی که میومد معلومه لیدی باگ و اکوماتیز هنوز در حال مبارزن ! 
زیر لب با ترس گفتم : چرا نمیای اخه؟ سکته کنم از ترس تو جواب خانواده ام رو میدی ؟ الکی مثلا سوپر هیرو ی پاریسی ! فقط بلدی ژست بگیری ...ماشالله سرشار از اعتماد به نفس -_____- (غر نزن انقدر :/ ) 
_ چیزی گفتی خانوم ؟ 
صدایی که توش شیطنت موج میزنه ، قطعا صدای کت نواره ! یه اخمی تحویلش دادم 
دستم رو گرفت ....انقدر میترسیدم که نگو ! سریع دوییدیم ، مونالیزا که فهمید داریم فرار میکنیم تند تند اشعه شلیک کرد 0_0 نزدیک بود خودمو قهوه ای کنم -_- 
ولی کت با چوبش جواب ضربه ها رو داد و از موزه بیرون اومدیم ولی صداشو شنیدم که گفت : نمیتونید از دستم در برید ! 
زانو هام رو گرفتم ...نفس نفس میزدم ...کت نوار چوبش رو کوتاه کرد و گفت : قابلی نداشت ! 
دوباره اخمی کردم که خندید و گفت : تو چرا من هرچی میگم اخم میکنی برلیان ؟ 
حیرت زده گفتم : اسمم رو از کجا میدونی ؟ 
صورتش یه ان سفید شد ! با من من گفت : سوپر هیرو ها همه چیز رو میدونن مادام ! 
دیگه باید برم ، لیدی باگ به کمکم نیاز داره ! 
و بعد در یک چشم بهم زدن غیب شد .....پوفی کشیدم ، خدارو شکر ! پلیس و چند تا محافظ دیگه جلوی در ورودی وایساده بودن و اجازه ورود نمیدادن .....الیا کنار درخت وایساده بود رفتم پیشش که با ذوق گوشیش رو نشونم داد و گفت : نگاه کن با کت نوار یه سلفی گرفتم ! 
حیرت زده گفتم : چیجوری وقت کردین ؟ -____- 
الیا در جوابم خندید و گفت : الان اینو میذارم تو لیدی بلاگ ، من و کت نوار یهویی ! 
________________________________________________________________
از زبون *لیدی باگ * یه ربع بعد ....
من و کت : بزن قدش ! 
مونولیزا تبدیل به حالت عادیش شد و متعجبانه به اطرافش نگاه میکرد ...تموم اجسام قدیمی موزه به حالت اولیه برگشتن و خدارو شکر الیا و برلیان صدمه ای ندیدن ! 
صدای گوشواره من و حلقه کت همزمان در اومد .....
من : بعدا میبینمت کت ! فعلا ! 
اونم با یه لبخند جوابم رو داد ، سریع از موزه بیرون اومدم و پشت یه بیلبورد تلیغاتی که اطرافش خلوت بود ، تغییر شکل دادم ....تیکی رفت توی کیفم قایم شد و منم راه خونه رو در پیش گرفتم ....
________________________________________________________________
از زبون *برلیان * 
رفتم تو خونه ، پدر و مادرم که نگرانم شده بودن کلی ازم سوال پرسیدن و منم جوابشون رو دادم و سریع رفتم تو اتاقم .....دست و صورتم رو شستم ....امروز فاصله ای تا مرگ نداشتما ! عزرائیل رو جلو چشمم با داس دیدم ! تو فکر و خیال بودم که صدای گوشیم به منظور sms در اومد ....نگاه که کردم ، دیدم الیا برام چند تا عکس از اون کتیبه گرفته وپایینشم نوشته "روت حساب کردم برلیان ....مرسی " ای خدااااااا 
چرا من انقدر ....انقدر ....انقدر ....(انقدر چی ؟ :| ) هیچی باو ، ولش -____- 
داشتم به بدبختیام فکر میکردم که صدای مامانم اومد ...
_ برلیان ، بیا ناهار امادس ! 
________________________________________________________________
از زبون * مارینت * فردا صبح در مدرسه .....
امروز بابام اومده بود مدرسه و یه زنگ رو قرار بود یاد بده که چطور ماکارون درست کنیم .....بچه ها مشتاقانه داشتن گوش میدادن ، به جز کلویی که داست با گوشیش ور میرفت ! منم چون بلد بودم زیاد توجهی نمیکردم که یهو با شنیدن حرف خانوم باستیر نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم ! 
ادامه در قسمت بعد :) 
نظر بدید و حدس بزنید که خانوم باستیر چی گفت ! 



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 بهمن 1396 09:51 ب.ظ