.: اعلامیه :.

پلیس های وب : ☆ƒereรɦŧe☆ / پریسا / * Sara */✨Night✨ ____ویدیوگذار : ❊ Ŕ♡SƐ ❊_____((نیازمند به پلیس))


miraculous ladybug - داستان رویای حقیقی فصل اول پارت دوم
نویسنده:
☆ƒereรɦŧe☆
(اولای داستانو زیادی باز کردم،ولی تغریبا اخراش دیگه زیاد با جزئیات ننوشتمحوصلم نگرفت اخراشو با جزئیات بیشتر بنویسم)
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تو اتاق مارینت؛از زبون تیکی:
مارینت داشت رو طرح جدیدش کار میکرد و منم کلوچه ام(کوکی) رو خوردم و داشتم با موزیک ویدیوی لورامارانو حرکت میزدم(همون رقص منظورشه)(مثل قسمت هشت فصل دو؛مثلا تیکی عاشق لورا شده)
که یهو سرجام قفل کردم و از دور و برم خبرنداشتم. فقط صدای ضعیفی رو میشنیدم که داره درباره یه چیزی بین مرگ و زندگی حرف میزنه و صداش مضطرب بنظرمیرسید....
با دقت به حرفاش گوش کردم و یهو دیدم تو دست مارینتم که داره با تعجب نگاهم میکنه....
__________________________________________________________
از زبون مارینت:
داشتم رو طرح لباس رز تمرکز میکردم(بعنوان تشکر برای کمک تو یکی از مسائل) ، تیکی داشت با خودش اهنگ جدید لورا رو زمزمه میکرد که دیگه صداشو نشنیدم:\ برگشتم دیدم زل زده به روبه روش و چشماش هم کاملا سفید شدنo_O خیلی ترسیده بودم که مثل سری پیش،اینبار دیگه واقعا از دستش بدم سری رفتم(این تیکشو از خودم گفتم؛تو انیمیشن نبود)گرفتمش و چندبار صداش زدم و تکونش دادم؛ بعد از چندلحظه سرشو تکون داد و چشماشو بازکرد...
"تو دلم گفتم: بگم چی نشی؛ذَهرَم ترکید-_-
دیدم یهو چشماش گردشد و گفت:
+مارینت؟چیه؟چرا ماتِت برده؟(چرا خُشکِت زده؟)
-خب.... تو...... یهو خشکت زد و دیدم چشمات کلا سفیدشدن و ترسیدم مثل اونروز.......
+ .-. اهاااانه نترس مشکلی پیش نمیاد.این اتفاق وقتی می افته که کوامی ها میخوان باهم تِلپاتی حرفاشونو مخفیانه بهمدیگه برسونن و اگه کوامی ای خواب باشه،حرفای تله پاتی،تو خواب بهش الهام میشه
-اوووووووو    چرا اینو زودتر نگفته بودی ناقلا(اشاره به کمیک ها/رابطه بین تیکی و پلگ)
"بعد این حرفم،یکم قلقلکش دادم و اونم خندید و ادامه حرفاش گفت:
+الان مهمتر از همه هاگ ماثه
-ای خدااااااابازم؟اینبار چه گلی کاشته؟ -_-
+ نه نه نه نه نه! کسی آکوماتایز نشده؛اینبار خودش میخواد بیاد سراغ شما و میراکلسا(بعدشم کل جریانی که نورو بهش گفت رو به ماری میگه)
-آاا....خب فکرکنم اینسری راه سختی رو درپیش داریم؛خب حالا راه شکستش؟
+جواب این سوالو استادفو میدونه. با کت نوار باید برید پیشش
-خیلی خوب( خیل خوب/خیله خوب:|  ) پس... تیکی،تبدیلم کن
____________________________________________________________
بیرون از خونه(تو خیابون:| ) ؛از زبون کت نوار:
بعد اینکه تبدیل شدم،سری به لیدی باگ زنگ زدم ولی جواب نمیداد(تبدیل نبوده نمیتونسته جواب بده)هر چند دقیقه یه بار بهش زنگ میزدم تا اینکه بار پنجم براشت:
- کجایی تو یه ساعته دارم زنگ میزنم...
+ببخشید کت! یه مشکلی پیش اومده بود که....
- خب حالا بیخیال؛خبرای جدیدو شنیدی؟
+اره بیا روی پل هنر(پل عاشقان،پل هُنر،همونی که بهش قفل میزنن...)
- باشه  الان میرسم
"دقیقا به مکانی که لیدی گفت نزدیک بودم. چندلحظه بعد من،اونم رسید:
- خب. کوامی من گفت باید بریم پیش استادفو
+اره از این طرف. دنبالم بیا
__________________________________________________________
از زبون وایز:
خواب بودم که پیغام نورو  رو گرفتم
سریع از خواب پریدم و جریانو به استاد گفتم
فو: اگه اینجارو پیداکنه  کارمون تمومه
نباید بزاریم دستش به اخری برسه. باید بریم پیشش تو همون سرزمین و ازش کمک بخواهیم....
وایز: ولی راه بازکردن دروازه دیگه ممکن نیست...
فو: شاید یه راهی باشه....
"تو همین لحظه در رو زدن..."
.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
داره کم کم هیجانی میشه
.
ادامه با 7 نظر
.
.
.



نظرات : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 23 دی 1396 10:52 ب.ظ